امت و امامت از منظر دکتر علی شریعتی مزینانی بخش چهارم :: شاهدان کویر مزینان

شاهدان کویر مزینان

کویر تاریخی مزینان زادگاه دانشمندان و اندیشمندانی است که سالهاست برتارک زرین صفحات تاریخ و جغرافیای ایران زمین می درخشد. این سایت مفتخر است که جاذبه های گردشگری و متفکرین ، فرهیختگان، علما وشهدای این دیار رابه تمامی فرهنگ دوستان معرفی نماید.
شما مخاطب گرامی می توانید با مراجعه به درباره کویرمزینان بیشتر با مزینان آشنا شوید

تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
بایگانی
آخرین مطالب
آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

شکل امامت

اینک با شناخت «امت» و «امامت» و اعتقاد به رهبری، بی سالم و انقلابی و متکامل، باید شکل رهبری را بیابیم و خصوصیات رهبر و تفاوتی را که میان رهبر اعتقادی (امام) هست با دیگر شخصیت هایی که زعیم انسانهایند.

می دانیم که رهبری ها بر چند گونه است و انواع گوناگونش در طول تاریخ و در فرهنگ های مختلف وجود دارد که یکایک بدان اشاره خواهیم کرد.

از آن میان یکی رهبری مطلق سیاسی جامعه است.

قبلاً گفتیم که رهبری با سیادت و آقایی و سرپرستی و نگهبانی فرق دارد. و این دو بینشی سیاسی مختلف است که در طول تاریخ وجود داشته است- و دارد- بینشی طرفدار نگهبانی و حفظ و اداره جامعه و افراد است و حاکم را مدیر می داند، و بینشی که معتقد به تکامل بخشیدن و پیشرفت و ترقی جامعه و فرد است، و به همین دلیل همین دو بینش است که دو اصطلاح «سیاست» و «پلیتیک» بوجود آمده است.

همچنان که پیش از این گفتیم POLITIGUE از POLICE به معنای شهر است، و عمل حکومت و طرز فکر یونانی و غربی است، و همچنان که شهردار، شهر را اداره می کند، حکومت، مملکت را.

«سیاست»،از حکومت مفهومی دیگر دارد، عمل حکومت در اینجا اداره نیست، نگهداری مردم نیست که احساس خوشی و راحتی و آزادی مطلق فردی داشته باشند، همچنین سیاست هدفش تحقق تمام حقوق فردی در جامعه نیست، بلکه تکامل و تربیت آن هاست.

این است که «سیاست»،  بازگوی ظرز فکر ماست. یعنی حکومت نه در کار اداره مملکت و جامعه، که در خدمت تربیت و تکامل جامعه و افراد است.

کلمه سیاست، در لغت، به معنای تربیت است و به معنای رنج دادن و رنج بردن، یا تصفیه و تزکیه و رام کردن و آماده کردن یک موجود است برای هدفی که این موجود، برایش ساخته شده، و وجود یافته است.

بنابر این در این طرز تفکری که در امت و امامت هستتنها، مسأله اداره و حفظ و نگهبانی امت مطرح نیست، بلکه تکامل و پیشرفت انسان و فرد و جامعه مطرح است. پس در این جا مسأله رهبری یا سیاست انسان مطرح است نه سیادت بر انسان! ، نه آقائی، نه نگهبانی و نه نگهداری، بلکه تربیت و تکاملو و در یک کلمه، رهبری مردم به مقصود نهائی و غائی یی که انسان و جامعه برای آن مقصود ساخته و آفریده شده است.

رهبری و دیکتاتوری

مسلماًدر طول تاریخ اشکال منفی و تلقی های منفی و سوء استفاده های فراوانی از این معنا وجود داشته است، بویژه مفهوم «سیاست» که بر اساس رهبری و تربیت جامعه و تغییر دادن طرز تفکر و روح و اخلاق افراد انسانی است به همان اندازه که از مفهوم پلیتیک مترقی تر است بیشتر از آن قابل سوء استفاده است چون ظاهراً شبیه استبداد است و به تعبیر درست تر، استبداد شبیه به آن یعنی دیکتاتوری راحت تر می تواند عمل خود را به معنی «رهبری» یا «تربیت» جامعه توجیه کند و مثلاً برگرده مردم شلاق کشد و بگوید «چوب استاد» است و «به ز مهر پدر»! و این است که در یونان، رم و غرب امروز که بر اساس بینش «پلیتیک» به فلسفه حکومت می نگرند، دمکراسی پدید آمده است که با آن سازگار است و در شرق دو جلوه متناقض، ولی بظاهر متشابه، یکی دیکتاتوری و دیگری پیامبری ! که این رهبری و پرورش مردم است و آن ادعای رهبری و پرورش مردم و در حقیقت پرورش کره اسب عاصی و آزاد است با شکنجه و شلاق برای رام شدن و نجیب شدن و سواری دادن! و این چقدر شبیه به معلمی است! !

مسأله دوم پیشوائی

پیشوائی عبارت است از اعتقاد افراد انسانی به فردی که شایسته رهبری است و می تواند آنان را از وضع بدی که دارند به هدفی که آرزو می کنند، ببرد. و از این جاست که افراد انسانی در یک دوره – با یک سرزمین – متوجه شخصیتی می شوند و در آن شخصیت، هیات قهرمان، یا رهبر سیاسیشان را می یابند و معتقد می شوند که با توسل به او و پیروی از او می توانند به هدفشان برسند.

در این جا، این رهبر، چه واقعاً و حقیقتاً حکومت و سرنوشت جامعه را بدست داشته باشد و چه نداشته باشد، قهرمان مورد اطاعت و اعتقاد گروهی از افراد انسانی است. در اینجا، قهرمان و پیشوا، اصولاً نفس پیشوائی است، نفس ارتباطی است که دیگران با او دارند و کیفیت نگاهشان به این شخصیت متضمن این معناست. این فرد عملاً متعهد است که این گروه را به آرزو و پیروزی مورد امیدشان برساند.

عملاً، قهرمان است که پیشواست- پیشوای زندگی سیاسی، پیشوای استقلال و پیشوای جامعه است- و مردم در هر وضع و گرفتاری یی متوسل به او می شوند که شایسته ترین افراد است. این قهرمان سیاسی، قهرمان ملی، قهرمان نژادی، قهرمان مذهبی، قهرمان اجتماعی گروهی از جامعه است، که چه حکومت یافته باشد و چه نباشد، چه سرنوشت مردم را بدست داشته باشد و چه نداشته باشد، هدفش بدست آوردن زمام سرنوشت مردم است و گذر دادنشان از وضع بدی که دارند، به وضع بهتری که آرزو می کنند.

نوع سوم- که به نظر من شبیه ترین نوع است به امامت در اعتقاد و تلقی ما، و نوعی بی نهایت حساس و دقیق و مهم که به دقت فراوانی نیازمند است- عبارتست از تجلی  ایده آلی آرزوهای افراد انسانی برای تحقق همه کمال های مطلوب در انسان.

در بحثی با عنوان «علی حقیقتی بر گونه اساطیر» گفتیم که انسان همواره احساس می کرده است که از زندگی و طبیعت و موجودات و پدیده های طبیعی یی که می بیند، بزرگتر، شریفتر، عالی تر و حتی از آنچه هست متعالی تر است – و باید هم متعالی تر باشد- و احساس می کرده است همه کسانی که در اطرافش هستند، نقص دارند و آنچنانکه یک «انسان» باید باشد، نیستند و همین احساس کمبود او را متئجه ماوراء الطبیعه- که جهان کمال و بی نقص و بی کمی است- کرده است. و اعتقاد به انسانی که باید باشد و نیست، هو را همواره متوجه و نیازمند انسان کامل کرده است. این انسان کامل در خدا شدن ها، رب النوع ها، شخصیت پرستی ها و در «قهرمان را بصورت خدا یا رب النوع، در آوردن» ها، وجود داشته است و همیشه نیاز انسان را به انسان کامل – انسانی جامع تمام کمالات و فضائل انسانی، که انسان ها یا ندارند و یا کامل ندارند – پاسخ می گفته است.

تلاش روح انسان برای رفتن به سوی «کامل» هنوز هم هست. بصورت علمی در قرن نوزدهم و در جامعه شناسی قرن نوزدهم ادامه می یابد.

جامعه تکامل می یابد، روابط اجتماعی و فرهنگ و تمدن و صنعت و علم کامل می شود، اما انسان، ابعاد گوناگونش را از دست می دهد و «یک بعدی» می شود. بسیاری از قدرت ها و فضائل معنوی و روحیش ضعیف می شود و له می شود، «کسر» می شود، از دست می رود.

الیناسیون Aleinatin

بحثی است مربوط به انسان در تمدن امروز در رابطه با ماشین و در رابطه با این نظم دقیق ماشینی و مکانیکی که بر روح و اندیشه انسان تحمیل شده است. و در این تحمیل، انسان است که دارد خرد و ذلیل و کاسته و یک بعدی می شود. الیناسیون یعنی فرد انسانی که دارای نیرو ها و فضائل طبیعی و عواطف گوناگون و قدرت های درک و احساسات مختلف است در رابطه با بازار ماشین، با تشکیلات اداری و با جامعه بسیار مصنوعی، آن همه را از دست می دهد و کم کم از خود بیگانه می شود، و بسیاری از نیرو ها و احساسات انسانی در اثر عدم استعمال ضعیف می شود و از بین می رود. و بعد در وجهه ای که نوع کارش ایجاب می کند، رشد اضافی زائد می یابد و در وجوه دیگر معطل می ماند. و از این مهمتر اینکه انسان دارد به از بین رفتن انسانیتش تهدید می شود. به این ترتیب که در برابر ماشین، اندک اندک شخصیت ماشین در شخصیتش حلول می کند، و بعد از مدت ها، خودش را نه «من» که ابزاری از ابزارهای ماشینش احساس می کند. و بقول لوی استروس در یک سازمان بانکی، یا اداری بسیار مفصل، که هزاران گیشه دارد و روابط عجیب و غریب و پیچیده اداری، کم کم خودش را نه «من» آقای محمد علی، فرزند آقای محمد تقی- که بیشتر آقای گیشه،3، احساس می کند.

اینجاست که چون ماشینش پنچر می کند، می گوید: من پنچر کردم، و خودش را رئیس فلان و کارمند فلان می داند، نا آن خود انسانی با خصوصیات مشخصی که از دیگران جدایش می کند.

«الینه شدن»، حالتی است چون «جن زدگی»، با این تفاوت که آنجا، جن در شخصیتی حلول میکند، و اینجا، «ماشین»، «سازمان اداری امروز». و آنوقت، همه مجنون زندگی، مجنون روابط اداری و جن زده جن های امروزین می شویم. این مسأله کاملاً علمی است.

این است که جامعه شناسی- بالاخص روانشناسی- امروز بشدت در جستجوی انسان کامل است. مخصوصاً که جامعه فرد را چنان تکامل می دهد که روز بروز از آن انسان کامل دورش می کند.

عرفان ما، این انسان را «انسان کامل» می نامد. و برای اولین بار شاید «فارابی» است که این اصطلاح را بکار می گیرد. اما این مفهومی است که در همه فرهنگ ها و همه مذاهب وجود دارد. و انسان همیشه بدنبال انسان کاملش می گشته است. که «انسان کامل» یک نیاز دائمی غریزی فطری همه افراد انسانی – در طول تاریخ – بوده است. برای شناختن، ستایش کردن، پرستیدن و اعتقاد داشتن و توسل جستن به او.

دی شیخ با چراغ همیگشت گرد شهر

گز دیو و دد ملولم و انسانم آرزو است

گفتم که یافت می نشود، گشته ایم ما

گفت آنکه یافت می نشود، آنم آرزو است

و انسان کامل را گاه بصورت موجودات ماورائی و رب النوع ها، و گاه بصورت قهرمان های اساطیری، و گاه در هیأت شخصیت هایی که در آن ها فضائلی بیشتر و عالی تر از آنچه که هست، فضائلی که می جوید و نمی یابد، سراغ می کرده است.

و مهمتر از این – که روشن کننده این مبحث است- اینست که در مذاهب عرفانی هند – که اصولاً مفهوم «من» و شخصیت را برداشته اند- و حتی در مذهب بودائی که مفهوم مشخص خدا را طرح نمی کند، نیز، کوشش برای یافتن انسان کامل را می یابیم. و خود «بودا»، به عنوان انسان نیروانائی، منجی و مراد بشریت تلقی میشود و معبود قرار می گیرد. چه، تمام فرهنگ و مذاهب عرفانی شرق بر اساس ستایش قطب، ابدال،مراد و پیره، بوجود آمده است.

در تمام طول تاریخ، همه مذاهب در آرزوی قهرمان نجات بخشند. همه مذاهب، انسان برتر، انسان کامل و انسان نجات بخش دارند. همه او را ستایش می کنند. و بعقیده و سلیقه خویش انسان کاملشان را یا در آینده می جویند، یا در گذشته و یا در عالمی بالاتر از این عالم. بنابر این، انسان در حساس ترین و عمیق ترین تلاش های روانی، تلاش برای کسب کردن یا ساختن انسان مطلق ی متعلی بوده است، یعنی، «انسان کامل».

اما چه نیازی انسان را وا می داشته است تا به جستجوی «انسان کامل» بر آید؟ اول بیزاری همیشه از انسان ناقص، و از نقص خویش، دیگر، نیاز فطریش به اینکه همواره دوست دارد معنویات و فضائل، و تعالی ها و تقدس ها را بصورت عینی و محقق در زندگیش حس کند و بشناسد. و سومین دلیل – که بیشتر به بحث رهبری «من» مربوط می شود- پاسخ یابی برای پرسش هایی از این نوع است: «منی که بیزارم از آنچه هست، و از آنچه که در آن گرفتارم و آرزومند نجات و کمال و برخورداری از فضائل و رسیدن به کمال های مطلوب و ماورائی هستم، چگونه بیندیشم؟ چگونه باشم؟ و چگونه نجات یابم؟ ... من می خواهم انسان برتر بشوم، مثل کی؟ الگویم کو؟ سیمای انسان کامل- انسانی که او بدان عشق می ورزد- پاسخگوی اینهمه است».

پیش از این گفتم که جامعه ایده آل اسلام نه یک گروه ناسیونالیستی، یا اجتماعی (سوسیته) است و نه جامعه ای بر اساس اشتراک زبان و فرهنگ و خون و تاریخ، و نه بر اساس اشتراک در شکل زندگی، شکل کار و نقشی که افراد در تولید بازی می کنند. بلکه جامعه ایست که در آن، افراد انسانی با هم متعهدند که در یک رهبری مشترک گرد آیند، و متعهدندکه زندگی را نه سعادتی آرام، که سعادتی متحرک، نه آسایش در «بودن» که کمال در «رفتن» و نیل در مراحل عالی و متعالی کمال می دانند.

بنابر این مهمترین مسأله ای که در جامعه اسلامی مطرح است، «امامت» و رهبری و پیشوائی جامعه اسلامی است.

اکنون برای این دو پرسش -1- رهبری امت چگونه باید باشد؟ 2- رهبر چگونه باید تعیین شود؟ پاسخی بیابیم.

رهبری در امت

برای روشن شدن مسأله رهبری در امت باید امام را شناخت. همانطور که اسلام برای جامعه اصطلاح خاصی دارد، در برابر اصطلاحات مشابهش یعنی جامعه، ناسیون، قبیله، ملت، شعب، طایفه و ... امثال آن، برای رهبری این جامعه، یعنی امت هم اصطلاح خاص دارد. در برابر حاکم، زمامدار، پیشوا، سید، زعیم، رئیس، عظیم، پادشاه، قیصر، رئیس جمهور، فرمانده ... اصطلاح «امام» را دارد. و این اصطلاح نیز همه معانی گوناگون و سرشاری را که در «امت» طرح است واجد است و همان امتیازاتی که در اصطلاح امت هست و بینشی که در آن نهفته است، اصطلاح امام نیز نسبت به دیگر اصطلاحات مشابه و معادلش در تلقی ها گوناگون و فرهنگ ها و مکتب های مختلف اجتماعی و سیاسی و علمی داراست. بنا بر این امام شناسی ضروری ترین و فوری ترین مسأله ایست که برای انسان مسلمان در جامعه اسلامی یعنی «امت» مطرح است. خوشبختانه از نخستین ایام که تاریخ اسلام تکوین می یابد وتفکرین و رهبران و دانشمندان و حتی در صدر اسلام یعنی میان اصحاب کاملاً به عظمت و حساسیت نقش امام پی برده اند. امام صادق در این باب حجت که دو سوم متن اصول کافی را تشکیل می دهد و مهمترین و قابل دقت ترین فصل این کتای بزرگ بشمار می آید، خطاب به یکی از اصحابش درباره امامت و اهمیت و ارزش اصل بزرگ رهبری در اسلام مثال می زند:

«انسانی که امام خود را نمی شناسد به مانند گوسفندی است که شبان خود را گم کرده باشد. این انسان، اگر خدپرست هم باشد، اگر موحد و مسلمان هم باشد، و اگر به دقت همه اصول اسلامی را بشناسد و باور داشته باشد و به همه هحکام هم عمل کند اما در زندگی امامش را نشناسد مانند گوسفندی است که گله خودش را گم کرده باشد، این گوسفند، آواره است، مدتها، شبها و روزها، در صحرا ها و دشت ها و چراگاهها و مزرعه های بیگانه باید سرگردان و آواره بگردد تا به گله ای برخورد و مدتی خود را در این گله مشغول دارد و تحت رهبری چوپانی در آید ببیند این چوپان او را به چراگاهی بیگانه، و دهی بیگانه، کشانده است و پس از مدتها بیدار و شود و ببیند که این شبان، شبان او نیست و این گله، گله او نیست و سپس از آنها جدا شود و در پی گله خود و شبان خود، سر به صحرا ها و بیابانها نهد. سر در گم و راه گم کرده تا باز به چوپانی دیگر و گله ای دیگر برسد و پس از مدتی که فریب گله تازه و چوپان تازه را می خورد باز درد ناکانه احساس می کند که این گله، گله او نیست و این چوپان، چوپان او نیست و او را به سرزمین خود و خانه خود هدایت نخواهد کرد. و باز مأیوسانه از این گله و چوپان بر میگردد و آواره و پریشان در بیابان های وحشت و صحراهای نومید و بیگانه به دنبال گله خود و شبان خود سرگردان، تا بالاخره، به کام گرگ می افتد ... ».

این مثال به اندازه ای عمیق و پرمعنی و غم انگیز است که تاریخ و سرنوشت انسان ها در طول تاریخ، از گذشته بسیار دور تا کنوک، شاهد انسان هایی است که سرگذشت و سرنوشت این گوسفند تنهای آواره را داشته اند و از این گله به آن گله و از فریب این چوپان به فریب آن شبان سر در گم و پریشان شده اند و سرنوشتشان کام درنده گرگ شده است و به تعبیر صریح و دقیق ماکیاولی: کام شیر یا دام روباه [18] !

در اینجا باید توضیح بدهم که کسی که دارای اعتقاد خداپرستی و اعتقاد مذهبی درست هم هست و خوب هم عقایدش را می شناسد، اما اگر امامش را نشناسد و رهبریش را تعیین نکند سر در گم است، گمراه است. یعنی از عقاید و ایمانش بدان عقاید طرفی برای زندگیش، نمی بندد.

چهره «حر»، در میان همه چهره های بزرگ تاریخ اسلام، چهره ایست کاملاً مشخص و مستقل و مجزا، و داستانش، داستان بسیار زیبایی است، و نقش در کربلا، زشت ترین و جنایتکارانه ترین و نیز زیباترین و عظیم ترین نقشها ست.

 

و عظیم ترین نقشهاست. مردی است که فاصله جنایت تا خدمت، فاصله آلت فعل بودن یزید تا صحابی حسین شدن و فاصله شرارت تا شهادت، و فاصله درنده ای کثیف و مامور معذور جلادی تا انسان بزرگ و آزاد و متعالی جانباز را در یک نیمروز و با یک «انتخاب» تعیین کرده و طی کرده است!

 

این مرد در صبح عاشورا یکی از افسران ارتش یزید است و بعد از چند ساعت یکی از قربانیان بزرگ و بنام صف امام حسین است و یکی از عزیزترین یاران او.

فاصله ای چنین عظیم را در فرصتی یک ساعته یا دو ساعته، چگونه طی کرد؟ آیا عقاید فلسفیش در اثر مطالعه یا تلقین تغییر کرد؟ آیا بینش اعتقادی مذهبیش تغییر کرد؟ آیا احکام فقهی یی که بدان ها عمل می کرد تغییر کرد؟

هرگز، در «حر» روز عاشورا، و «حر» روز تاسوعا هیچ تغییری رخ نداد، جز تغییر رهبری. در این دگرگونی عظیم، تنها و تنها، رهبری است که تغییر کرده است و این تغییر رهبری است که فرد جنایتکار را بر کشیده و تا بلندترینو متعالی ترین مقامی که انسان می تواند در زندگیش بدان راه یابد، بالایش برده است. تغییر رهبری، از کسی که باید به لعن ابدی تاریخ گرفتار می شد، انسانی ساخت که در تاریخ چهره الهام بخش انسانیت و فداکاری و شرافت شد.

داستان «حر» بازگوی این حقیقت است که تغییر رهبری و داشتن یک رهبری درست، تا چه حد می تواند در انسان تاثیر داشته باشد.

داستان «حر» داستان همه انسان ها و داستان تمامی اجتماعات بشری در برابر بحث امام شناسی، می تواند مثال بسیار خوبی باشد.

اعتقاد به قهرمان، اعتقاد به شخصیت برجسته، به انسان هایی که مثال انسان، مثال اجتماعات انسانی در طول تاریخ قرار گرفته اند، نمونه های مختلف دارد. چرا که اصولاً انسان موجودی است مطلق ساز و مطلق دوست و اگر مطلق را نیابد، در خیالش می سازد، زیرا روح او، همواره – و بی نهایت- در تلاش ستایش و پرستش فضائل مطلق و زیبائی های ماورائی است. و یکی از نیاز های روانی انسان، برای زندگی، شناختن و ستودن انسان های بزرگ است. انسان همواره دوست دار امام بوده است، و در صددیافتن و دوست داشتنش. در طول تاریخ هرگز بشری نبوده است که ستایشگر امام ، یا امام هایی که داشته – یا در خیالش ساخته – نبوده باشد. و همواره نیاز به «امام»، بشکل قهرمان دوستی، رب النوع پرستی، شخصیت پرستی- بصورت مثبت و منفی، درست و انحرافی- در تاریخ و فرهنگ، و مذاهب وجود داشته و دارد.

یکی از اساسی ترین اصول روانشناسی انسان، عبارت از مجسم کردن و جسمیت دادن به معانی مجرد است[19].

بجای «بزرگ بودن»، «فداکار بودن»، «جانباز بودن»، «شرافتمند بودن» و ... دوست دارد که «بزرگی»، «فداکاری»، «جانبازی»، «شرافت» ... را در یک سیما، در یک شخصیت فداکار و بزرگ و جانباز و شرافتمند ... ببیند. که بدین شکل هم می تواند معانی مجرد را احساس کند و هم معانی با پیدا کردن تحقق عینی در روح او، تحرک و تأثر شدید می آفریند.

این است که «آدلر»- یکی از روانشناسان تربیتی- می گوید: از بزرگترین مایه های تربیتی روح بشر که انسان هارا از مرحله پست به مراحل متعالی در راه فضائل بزرگ انسانی کشانده، اعتقادشان به انسان ها یا موجودات متعالی برجسته- ابر مرد، ابر انسان- بوده است. که انسان ها با اندیشیدن و عشق ورزیدن به «انسان های ما فوق» و یا «ما ف.ق انسان ها»، و ستایش دائمی آن شخصیت ها روح خویش را تلطیف می کرده و به آن معانی عادت می داده است.

یکی از مایه هایی که «آدلر» می گوید، رب النوع های خیالی بوده است، که انسانی که امام نداشته- یا داشته و نیافته- ضرورت شناختن و نیاز به چنین شخصیت های برجسته ممتازی را احساس می کرده است تا الگویی بیابد برای «بودن» و «آرزوی چنان فضائل و خصوصیاتی داشتن» را در خود برآوردن. این رب النوع های فضائل، قهرمان های تاریخ بشری هستند و الهام دهنده فضیلتها، و چه راست باشند، چه دروغ، چه شایسته این فضائل باشند و چه نباشند- که نبوده اند- ولی نیاز انسان موجب آن شده که فضائلی را که این قهرمانان در طول تاریخ نداشته اند، به آن ها بچسبانند و بعد آن صورت قهرمانی را که در خیال خود می ساخته اند بستایند و بپرستند.

 

انتظار

قهرمانان اساطیری و قهرمانان تاریخی، در هر ملتی و هر فرهنگی بوده اند. این قهرمانان، همیشه، در فرهنگ و مذهبی، سرچشمه الهام معانی بزرگ انسانی در نیان مردم و در نسل های پیاپی ملت ها و اقوام بوده اند. این قهرمانان از یک نظر به دو دسته تقسیم می شوند.

قبلاً گفتم که ضرورت نیاز انسان به الگو داشتن، نیاز به مظهر تمام فضائل داشتن برای پرستیدن این مظهر ها، یا تقلید از آن، موجب آن شده که امروز در طول تاریخ، فرهنگ ها را به دو دسته تقسیم می کنیم. یکی فرهنگ های هندی، یا آریائی، دیگر فرهنگ های سامی و آرامی.

یکی از خصوصیات و برجستگی های مذاهب سامی این است که انسان در این مذاهب چشم انتظار، شخصیت های برجسته ای است که بیایند و او را نجات بدهند. زیرا فکر نجات از قدیم ترین اندیشه های انسانی تا کنون است.

این عقیده را در کتیبه ای از هفت هزار سال پیش، در بین النهرین، می بینیم و در آثار «آلبرکامو» هم می بینیم، بعنوان اساسی ترین نیاز انسان یعنی نجات. برای رستگاری و نجات، اندیشه سامی همیشه انسان را منتظر می گذارد. دعوت می کند که شخصیت برجسته ای، منجی بزرگ ماوراء انسانی یی، انسان ما فوق یا ما فوق انسانی، بیاید و دست او را بگیرد و یا راه نجات را از او بجوید. از این رو است که همواره مذاهب انسان را دعوت می کنند به پیروی از این انسان های بزرگ و توسل به این منجیان بزرگ که بیایند و انسان را از وضع نا خوشایند و اسارتبار کنونی، رهائی دهند. از ذلت، از پستی، از مادیت، از وحشیگری، از ستم و جهل و بردگی، از ابتذال زندگی زشت و خشن و بیهوده خاکی بسوی آزادی، رستگاری، فضائل، کمال های مطلوب، و در یک معنی مشترک مذهبی: بهشت.

در مذاهب هندی بر عکس است. دعوت این مذاهب این است که منتظر بیرون نباشید، چشم انتظار منجیان خارج نشوید، دستی از غیب بیرون نمی آید که شما را نجات بدهد، راه نجات آن ست که در خود فرو بروید و خود را بکاوید و با رضایت و خود سازی، خود را چنان بسازید که شایسته نجات شوید و بهعبارت دیگر در خود چندان غرق شوید و بگردید و بجوئید تا راه نجات را که از درون آغاز می شود بیابید. بنابر این، مذاهب هندی انسان را دعوت به انتظار، نیاز به سرمشق ها و الگوهای فضائل یا دعوت به شخصیت بزرگی – که باید انتظارش را داشت تا او راه نجات را بنماید، و ما را به رستگاری یا نجات بخواند- نمی کند و انسان را منتظر چنین شخصیتی نمی گذارد، بلکه او را متوجه خودش می کند. اما در همین مذاهبی که به انسان می گویند: «منتظر کسی نباش، نیازمند منجی نیستی، به انسان کاملی که از او تقلید کنی و او را بستائی، نیاز نداری، باید خودت را خود بسازی و خویشتن را ، خود نجات بدهی»، می بینیم که بیش از مذاهب ما، شخصیت پرستی پدیدار شده است. و با اینکه مذاهب هندی بخصوص مذهب بودا – خدا را بطور مشخصی مطرح نمی کنند، - بیش از ما که خدا در مذاهبمان بصورت موجودی مشخص وجود دارد و بآن معتقدیم و بیش از ما که منتظر منجی و یا ستایشگر قهرمان بزرگ انسانی هستیم، شخصیت پرست هستند. و هر بودائی در نمازش بتی از بودا در برابر خویش قرار می دهد و او را می پرستد. در معابد ما – که هم از امام تقلید می کنیم و هم به پیغمبر نیازمندیم. و برای رستگاریمان در ما وراء این دنیا و در همه هستی و زندگی نیازمند موجود متعالی یی به نام خدا هستیم- هیچ شخصیتی و هیچ چهره ای وجود ندارد. اما در معابد کسانی که مذهبشان آن ها را به خود می خواند تا در خود فرو روند. و به خدا و پیغمبر و امام و منجی چشم نداشته باشند، پر است از چهره های بودا و یا قدیسین مذهب. چرا؟

مدرک و محور مذاهب هندی بر اساس این است که هر کس مسئول نجات خویش است و احتیاج به رهبر ومنجی ندارد ولی نجات فرد موکول شده است به راهبر، به مراد، به قطب، به پیر، به مرشد، به ابدال، به بدیل. در برابر فرد هندی. یک سلسله طولانی از شخصیت ها وجود دارند که او را از این دنیای «کار ما»، دنیای«سام سارا- Samsara» که دنیای مادی پست است- تا دنیای متعالی که دنیای «نیروانا»، دنیای نجات، دنیای رهایی و آزادی و آرامش، ببرند.

مذهبی که می گوید برای رفتن از دنیای «سام سارا»، یا از این دنیای، Carma ، برای رسیدن به موکشا (نجات) و نیل به دنیای «نیروانا»، - به منجی، به کمک، به شخصیت های بزرگی که بتوانند الگو و نمونه نجات بشوند، نیاز نداری و باید فقط به خودت متکی باشی، عده زیادی دلال وجود دارد. و می دانید که همین طرز فکر وقتی وارد اسلام شده شخصیت پرستی صوفیانه را بوجود آورد و سلسله مراتب مقامات تصوف را. این است که صوفیه، بیش از تمامی فرقه هامان، شخصیت پرستند، آنچنان که شخصیت بزرگی چون «مولانا» با چنان احساس و نگاه و تلقی یی، به شمس تبریزی، عشق می ورزد. تا آنجا که می گوید: «شمس من و خدای من،» ، و خویش را بنده شمس می داند و شمس را نه تنها منجی، بلکه خدا و آفریننده و سازنده و نجات دهنده خویش می شمارد. و حافظ به تقلید از همین طرز فکر می گوید : «به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید»، یعنی انسان در برابر مرشد، در برابر رهبر و در برابر مرادش این همه تسلیم شود که حتی اگر مرادش او را به زشت ترین و پست ترین گناه دعوت کرد، بی تعلق و قضاوت، فرمان برد. حتی اگر مراد به مسلمانی بگوید: سجاده ات را با شراب رنگ بزن، باید بکند، چون مراد گفته است. عقل و اراده و تصمیم شخصی در اینجا فضولی است این حالات انحرافی و افراطی – بخصوص در مذاهبی که به «خود» دعوت می کند، حاکی از این نهاد خاص انسان است که انسان را هرگز نمی شود از سمبل، نمونه و مظهر بی نیاز کرد. و اگر نمونه واقعی نداشته باشد، در ذهنش به خلق نمونه های خرافی و موهوم می پردازد. اگر از مردم بخواهیم که نمونه نداشته باشند، خود بجای نمونه، مراد می سازند، از انسان عادی یی چون شمس تبریزی، یا ابویوسف خدا می سازند. زیرا انسان نیازمند است که کسی را داشته باشد- یا کسانی را- تا در چهره ی آن ها نقش حیات خویش را بخواند و در زندگی آن ها ، مسیر زندگی خود را تعیین کند و بودن خویش را بر «بودن» او تکیه دهد و «شدن» خویش را بر انگاره، «او» شکل دهد.

چرا انسان در جستجوی قهرمان، و قهرمان پرست بوده است؟ روانشناسان تحلیل های روانی کرده اند و یکی از تحلیل های بسیار مشخص و مهم و برجسته، نظریه «آدلر» است- و شبیه این، نظریه نیچه، شیللر و هگل است. که همه این ها به قهرمان معتقدند- که می گوید: «انسان، که همواره به دنبال قهرمان می گشته و قهرمان را می ستوده است، بخاطر عشق و نیاز او بوده است به قدرت، و چون خود را ضعیف می یافته و احساس حقارت می کرده است، ناچار احساس ضعف و حقارت خویش را با ستایش و پرستش قهرمانان که مظهر شکوه و قدرتند، تشفی می داده است. بنابراین ستایش قهرمانان در تاریخ و جستجوی همیشه انسان برای یافتن و ستایش و پرستش قهرمان در فرهنگ ها و مذاهب، ناشی از احساس ضعف و حقارت انسان است.»

این نظریه تا حدی درست است و تا حد زیادی، نادرست. چرا که انسان، تنها و تنها به قدرت نیازمند نیست، که بیش از قدرت به فضائل و زیبایی و قداست نیز نیازمند است.

من معتقدم و در طول تاریخ هم نمونه های فراوان دارم، و حتی همه تاریخ ها و فرهنگ ها، مثالی است برای اثبات نظر من که انسان پیش از آن که به قدرت و پیش از آن که حتی به زندگی مادی، ارزش نهد، بدان ها بیندیشد، به قداست، زیبائی، علو، مطلق و پاکی می اندیشیده است.

در اولین تقسیم بندی جهان مادی، انسان بدوی- انسانی که لباس نداشته و به جای زبان مشتی اصوات داشته است- در قبائلی که لوئی برول و اسپنسر و امثال این ها، تحقیق کرده اند. جهان را به مقدس و نا مقدس تقسیم کرده اند و اشیا را به مادی Prophan Le قدسی Le sacre . البته این تقسیم بندی غلط است. چرا که زائیده طرز تفکر اوست، طرز تفکر او هنوز در مرحله پست است. اما این نیاز انسان به پرستش قدس و قداست Le saore است که خود «دورکهیم» می گوید مبنای همه مذاهب و همه اجتماعات، پرستش قداست است.

این بزرگترین عامل و انگیزه رفتن و ستودن مقدس ها و چهره های مقدس و پدیده های مقدس و پدیده های مقدس و دنیای مقدس است. بنابراین انسان، تنها ضعف خویش و نیاز به قدرت را احساس نمی کرده است که باید قهرمانانش، قهرمانان مقتدری باشند تا با پرستش قهرمانان نیرومند، احساس ضعف خویش را پاسخی یافته باشد. هرگز، تنها، این نیست. بلکه انسان همواره در تلاش و در آرزوی رسیدن به قدس، زیبائی، عشق، به شکوه و عظمت های مطلق ماورائی و ماوراء الطبیعی بوده، و این تلاش موجب این شده که با ستایش، با شناخت و با توکل و قرابت به این موجودات مقدس، به این چهره های انسانی یا غیر انسانی مقدس، کمبود خودش را جبران کند، یا خودش را از این زندگی که مقدس نیست، یا نسبی است، یا ناقص یا ضعیف، یا زبون و یا پلید است، به آن زندگانی ماورائی کامل و پرشکوه و بزرگ و قابل ستایش برساند. و بزرگ ترین دلیل اثبات نظریه من این است که اولاً همه معبود ها و همه شخصیت ها و رب النوع های انسان مظهر قدرت نیستند، غالباً مظهر ظرافت، زیبائی و ... اند، دوم این که مجموعه اسامی یی که برای خدایان در مذاهب و اساطیر وجود دارد بیشتر صفاتی هستند که حاکی از عشق، جمال، شکوه، مهر پدری، بزرگی، هدایت و امی و قداست اند.

این عامل اساسی است و این عامل موجب شده است که انسان همواره نیازمند شناختن و داشتن چنین چهره های بزرگی باشد. و به میزانی که قدرت منفی داشته و به میزانی که فرهنگ و معرفت و تفکر و تعلقش قوی بوده، قهرمانانی مطابق سلیقه اش ساخته، یا می شناخته، یا می پرستیده. یا داشته است. بنابر این احتیاج به قهرمان نه تنها در اقوام بدوی، نه تنها در تمام اقوام متمدن تاریخ گذشته است، نه تنها در همه مذاهب- حتی مذاهبی که قهرمان را نفی می کنند، چون مذاهب بودائی- بلکه در میان متفکرین و فلاسفه امروز دنیا، در قرن نوزدهم و بیستم نیز، قهرمان پرستی و اعتقاد به قهرمان از لحاظ فکری و روانی، هنوز وجود دارد و زنده است. بزرگ ترین متفکرین قرن نوزدهم چه کسانی هستند؟ هگل، نیچه، شیللر، آدلر کارلیل، رومن رولان ... این ها همه کسانی هستند که دنبال ابر مردند و می گویند انسان برای اینکه بهتر زندگی کند، و برای اینکه انسان های ذلیل زبونی را که به پستی خو کرده اند و به آن قانع اند،به عظمت و شکوه براند و آشنا کند، باید «ابرمرد» داشته باشند. «سوپرمن» داشته باشند، یعنی انسان ما فوق، باید نمونه ها و مظاهر مقدس متعالی داشته باشند که با توسل به این رهبران و این شخصیت های بزرگ، زندگی خود را از مرحله ذلت و ضعف و زبونی و آشنائی و خو کردن به زشتی ها، به مرحله ی متعالی- به مرحله ای که آنان قرار دارند- برسانند.

این اعتقاد بزرگ ترین متفکرین قرون جدید است. «کارلیل» می گوید: «به من می گوئید تاریخ چیست؟ ، من نمی دانم تاریخ چیست، اما می دانم در زمان، در میان همه انسان هایی که آلت دست بوده اندو خود هیچ نبوده اند، مردانی، انسان هایی بزرگ پدیدار شده اندکه انسان های متوسط و پست تاریخ را به ساختن تاریخ وا داشته اند. بنابر این تاریخ عبارت است از مخلوق قهرمانان تاریخ بوسیله مردم متوسطی که اگر این قهرمانان نبودنداین مردم متوسط جز یک زندگی حیوانی یکنواخت هیچ نداشتند.»

من نمی خواهم بگویم که این سخن درست است زیرا من آگاهم که فاشیسم نیز استدلالی شبیه به این دارد و من دشمن فاشیسم هستم- نادرستیش را بعد خواهم نمود- ولی می خواهم بگویم که هنوز نیاز به قهرمان ستایش و پرستش قهرمان، نیاز روحی و فکری انسان است. و حتی متفکرین و نویسندگان مدرن ما به این مسأله به دقت و جدیت می اندیشند.

می خواهم این را بگویم که متفکران بزرگ امروز بسیارند که از ارزش شخصیت های بزرگ سخن می گویند. «امرسون» می گوید: تاریخ هیچ نیست، جز زندگی قهرمانان و بر اساس همین طرز فکر بود که «کارلیل» کتاب «قهرمانان وستایش قهرمانان» را نوشت. که یکی از این قهرمانان انتخابی او، پیغمبر اسلام است همواره با علی، که می گوید: «در آن لحظه (لحظه اعلام دعوت پیغمبر و بیعت علی خردسال) این دست کوچک که در میان آن دست بزرگ قرار گرفت، مسیر تاریخ بشر را عوض کرد».

«امرسون» کتابی دارد به نام Les Representants de l humanite Representant که بی نهایت با آنچه که من درباره امام می اندیشم، شبیه است.

یعنی معرف ها و نماینده ها و مشخص کنندگان نوعیت انسان یا انسانیت!

یعنی انسان ها- افراد انسانی- معرف هایی دارند، الگوهایی دارند- «آدم»- انسان یعنی او ! دیگران در این مرحله نیستند و می کوشند تا با تقلید از این الگو ها، خودشان را از مرحله پست و نزدیک به حیوان به مرحله  Represant – معرف هاشان، مشخص هایشان برسانند می گوید- امرسون- Represantans ، یعنی آن ها که انسانیت را Representer می کنند. آن ها که انسانیت را مشخص می کنند، نمی گوید مشخص کنندگان یا نمایندگان انسان ها، می گوید معرف های انسانیت، یعنی انسان بودن یک مرحله ایده آل متعالی از مجموعه فضائل بزرگ انسانی است که این مرحله و این فضائل بزرگ انسانی بر چهره یک عده از اشخاص در طول تاریخ مشخص شده است انسان های دیگر هیچکدام در این مرحله نیستند. و هیچکدام دارای اینهمه فضائل- از لحاظ کمیت نه از لحاظ کیفیت- نیستند. اما همه در آرزوی تقرب و توسل به این مرحله و این Represanto ها و این معرف ها هستند و با ستایش آن ها و با دوستی آن ها می کوشند تا خود را از مرحله مادون انسانیت به آن قله های معرف انسانیت برسانند. بنابراین انسانیت موهوم نسیت، انسان ها موهومند. انسانیت در چهره عده ای از افراد انسانی تحقق دارد و برای این معرف ها درست مانند نمودار های سر راهشان، مانند پرچم هایی که نهایت و مقصد و وطن ایده آل آن ها را به آن ها نشان می دهد، مانند این معرف ها این نمودار ها، در برابر افراد انسانی قرار دارند. و افراد انسانی به وسیله آن ها مسیر راهشان را تشخیص می دهند و با شناختن و ستودن آن ها به اخلاق آن ها متخلق می شوند.

این طرز تفکر و نظریه امرسون است، اما آیا واقعاً انسان امروز که از لحاظ تعلق و ار لحاظ بینش علمی تکنیکی به این قدرت و عظمت رسیده، نیاز به الگو دارد و به چنین «Represant» ها و معرف های انسانیت احتیاج دارد؟

انسان امروز که دارای منطقی به این قدرت هست باید سرمشقی داشته باشد تا بر اساس آن سرمشق خودش را بسازد، خودش را بپرورد، اگر فقط عقلمان به چشممان باشد نه، انسان امروز به هیچ چیز نیاز ندارد. چون از شرق به غرب نگاه کنیم انسان غربی را بی نیاز می بینیم. با این عظمت ساختمان ها، عظمت تکنیک، عظمت هنر، صنعت و قدرت به هیچ چیز نیازمند نیست. اما اگر با چشم تیز بین متفکری که در خود غرب زندگی می کند و از درون ، این ساختمان عظیم را می بیند و خود سازنده این عظمت و قدرت است، تمدن جدید، زمان جدید و امروز را نگاه کنیم، می بینیم انسان امروز بیش از همه انسان ها، در همه دوره ها، به الگوی انسان بودن، نیازمند است محتاج کسی که به او بنماید و بگوید که: انسان یعنی چنین، یعنی این.

چرا؟ چه پدیده ی تازه ای موجب شده است؟ و اگر من بگویم اصولاً رنج و پریشانی تمدن جدید معلول نداشتن سرمشق زندگی و سرمشق معنویت و سرمشق انسانی و به قول امرسون، نداشتن معرف های انسان بودن است، نه تنها مبالغه نکرده ام، بلکه تمام خصوصیات معنوی و رنج ها و ناله های اروپا، پریشانی های امروز اروپا، بدین وسیله توجیه و تعلیل علمی شده است.

 

در عصر حاضر سه مسأله هست که انسان امروز را بیش از همه وقت نیازمند به سرمشق کرده است زیرا پریشانی انسان امروز نداشتن سرمشق است. این حرف را چه کسی میزند؟ گنون یکی از بزرگترین متفکرین امروز فرانسه می گوید: درد امروز انسان نداشتن قهرمان است[20] قهرمان به معنی امروز. مسلماً قهرمان هر دوره ای مربوط به دوره خودش است و قهرمان هر فرهنگ و ملتی متناسب با نیاز و پسند و سطح فرهنگ و نوع بینش خاص آن بوده است. انسان امروز دردش چیست؟ رنجش چیست؟ این که «نمی داند چگونه باید باشد»؟ نه اینکه نمی تواند چگونه باشد؟ زیرا امروز همه قدرت ها را دارد، بیش از همه انسان ها در همه دوره های پیش. اما نمی داند که چگونه باشد؟ این است که بقول ژان ایزوله:

«امروز اروپا مانند یک شاهزاده بزرگی است که غرق سلاح و طلا و قدرت است اما از دردی می نالد که درمان ندارد». قدرت را و توانائی بر چگونه بودن را که امروز اروپا دارد و انسان متمدن امروز دارد با دانستن و آشنائی با چگونه بودن نباید اشتباه کرد رنج انسان امروز این است که بیش از همیشه مقتدر است و می تواند خود را آنچنان که بخواهد بسازد اما نمی داند چگونه؟ زیرا بقول جان دیوئی انسان امروز از هر جهت در طول تاریخ مقتدرتر است، و راست هم هست، اما از همه وقت به قول او «اخلاق» و به نظر من حتی «علم اخلاق» در دوره جدید پریشان تر است.

علم اخلاق یعنی علم «چگونه باید بودن» انسان، این را نمی داند ! حتی اساسی ترین و بدیهی ترین فضائل اخلاقی امروز مسأله ای مشکوک و متزلزل و مورد تردید است. حتی شخصیتی مانند سارتر که به عزیزترین و مقدس ترین مسائل انسانی و اخلاقی که همه، همیشه بدان معتقد بوده ایم و هستیم میتازد که این ها قابل تحلیل منطقی نیست.

در «دیوار» Le Mure از شخصیتی سخن می گوید که زندانی است و بعد فکر می کند که یعنی چه من رفقایم را لو ندهم و برای همیشه با این بدبختی در اینجا بمانم و دست بگریبان باشم؟ چرا من خود را به این بدبختی و فلاکت و رنج بکشانم، برای چه؟ که؟ در برابر چه؟ اول، تا اینجا حاضر می شود که الکی یک آدرسی را بگوید، مثلاً قبرستان شهر را، بعد می روند واتفاقاً رهبر تشکیلات را آنجا گیر می آورند و زندانی هم که می بیند رفیقش به چنگ آمد، قاه قاه می زند زیر خنده و بعد هم به او می گوید شما بفرمائید بیرون.

چرا؟ زیرا امروز حتی برای دست زدن به فداکاری یی به این عظمت و انسانیت هیچگونه «توجیه منطقی» ندارد حتی انسان در برابر فضائلی مانند دوستی دیگران، فداکاری برای دیگران و اعتقاد به اصول انسانی یی که همیشه بدیهی و مقدس بوده است متزلزل است. نمی داند واقعاً و منطقاً اینگونه بودن و اینگونه زیستن خوب است یا نه.

آلبرکامو، یکی از بزرگ ترین متفکران و نویسندگان نامی قرن حاضر در فرانسه، در سه کتاب خود : بیگانه LEtranger و طاعون La peste و انسان شورشی L Homme Revolte چهار پنج جور «اخلاق» را توصیه می کند !

یکجا قهرمانی را می ستاید که تنها به خوردن، نوشیدن و خوابیدن و عیاشی و خود پرستی و لذت های فردی غریزی می اندیشد و بس و بقیه را همه هیچ و پوچ می شمارد.

از نظر اخلاقی و فلسفه زندگی به اینجا رسیده است که مسائلی مغزی و اخلاقی همه اس حرف است و حرف موهوم و بی اساس !

زیرا واقعیت این است که چون من مورد حمله روزگار (تاریخ) قرار می گیرم و خواه و ناخواه مرا نابود خواهد کرد، پس در ایم مجال اندک- از بودن تا نبودن- که سرنوشت حتمی من است و آنجا دیگر من نخواهم بود و وقتی من نبودم هیچ چیز هم برای من نخواهد بود، پس بهترین راه و حتی تنها راه معقول و منطقی این اسن که من در این فرصت اندک حیات که بزودی صید تاریخ می گردد هرچه بیشتر کام خویش را از جهان بگیرم و به قول حافظ آنقدر که بتوانم وقت را غنیمت دانم زیرا همه چیز «نابود» می گردد، همه چیز واقعاً نابود می گردد و نابود خواهد بود و جهان هم پوچ و بی سر و ته و حساب و کتاب است [21] و در آسمان هم کسی نیست، خبری نیست، هستی بی شعور و احساس است و به قول داستایوسکی- (که سارتر هم بدان استناد می کند و آن را می پذیرد)- «وقتی خدا در طبیعت نباشد هرکاری مجاز است» و خیانت و خدمت و فدا کردن خود برای دیگران و فدا کردن دیگران برای خود مساوی خواهد بود. چرا؟ چرا نه؟ زیرا دلیلی که نداریم: دیگر نمی شود اثبات کرد که چرا و به چه دلیل؟ چگونه من به یک انسانی می توانم منطقاً بقبولانم که تو خود را محروم کن، فدا کن، بسوزان، شهید کن که عده ای دیگر می خواهند خوش باشند، برخوردار گردند و سالم و راحت بمانند با چه استدلالی من می توانم این سخن را برای او تحلیل کنم و با چه منطقی او می تواند این عمل را برای خود توجیه کند؟

(اصل فداکاری و ایثار ... اگر توجیه معنوی ماورائی نداشته باشد یک توجیه نا خود آگاه اجتماعی دارد یعنی جامعه است که این اصل را بعنوان «مقدس» به فرد تحمیل می کند زیرا به آن نیازمند است. اما وقتی فرد به خود آگاهی عقلی رسید و دریافت که قداست این اصول اخلاقی از نیاز و ضرورت جامعه سر می زند در برابر آن عصیان می کند و آن را غیر مقدس می بیند و یک غریزه روانی طبیعی یا یک تلقین سنتی و دینی و اجتماعی و یا پدیده ای نسبی و مصلحتی که از روح جامعه سرچشمه می گیردتا فرد را به فدا کردن خود در راه منافع و بقای آن وا می دارد. )

ولی همین قهرمان، باز جای دیگر طرز فکرش عوض می شود، کتاب طاعون را نگاه کنید، می گوید درست است که جهان خالی است و زندگی عبث و من قربانی بی دفاع تاریخ می شوم، اما جز من نیز قربانیان تاریخ بسیارند، پس در این غربت جهان و تنهائی زمین و در برابر هجوم قطعی و بیرحم تاریخ که همه انسان ها را در زیر می گیرد و له می کند و می بلعد و دگر هیچ، سرنوشت مشترک، باید همه انسان ها را که هم سرنوشتند و ستمدیدگان رقت آمیز و دردناک زمان، در هم بفشرد و به هم پناهنده کند و خطر مشترک، از همه یک وحدت مشترک و پایگاه دفاع و لااقل اعتراض مشابه بیافریند و این است که هر فردی با دیگران پیوند می یابد و در برابر دیگران مسئول می شود و مسأله تعهد پیش می آید.

اما خودمانیم، با این مبنای اخلاقی که با قدرت قلم و انشاء و فکر و ذوق آقای آلبرکامو خلق شده است می توان یک انسان اگاه و با هوش را و یا لااقل آدم عاقل را وادار کرد که به ایثار تن دهد؟ ایثار یعنی در لحظه ای که منافع خود با منافع غیر، تضاد پیدا می کند، منافع غیر را انتخاب کردن و برخود مقدم داشتن و خود را محروم نگهداشتن می شود به یک آدم منطقی هوشیار گفت که برادر، چون همه ما بوسیله تاریخ قربانی می شویم و تاریخ همه ما را هم سرنوشت کرده و این وجه اشتراک تو را نسبت به دیگران مسئول می کند پس زندگی ات و لذتت و خانواده ات و ایده آل هایت و اصلاً جانت را در راه دیگران قربانی کن ! این توجیهات فلسفی نه اخلاق می شود، و نه فداکاری و شهادت را می تواند توجیه کند، چون برای فرار از فداکاری هم صدها توجیه فلسفی وجود دارد و اگر هم نباشد امکان یافتنش هست !

این است که وقتی جهان بینی خدائی از میان می رود و ایمان نفسی می شود، اخلاق زیر پایش خالی می شود و این است که هر یک از متفکرین امروز می خواهند برسند به یک زیربنای اخلاقی و هرکدام که اصل اخلاقی فلسفی یی برای خود وضع میکنند، در کتاب دوم باز آن را نفی میکنند. نداشتن یک اصل، علت همه این پریشانی در اخلاق است چه اصلی؟ چگونه باید باشیم ! این پریشانی «چگونه باید باشیم» موجب شده است که انسان را در موقعی که بیش از همه تواناست بیش از همه پریشان و بیش از همه دردمند نگهداشته است. چرا که در برابرش، امام یعنی نمونه و سرمشق چگونه زیستن، چگونه بودن نیست. به گفته پرفسور «شاندل Shandel» قهرمانان گذشته را همه شکستیم، همه چهره های عظیم و مقدسی را که همواره ما خودمان را با ستایش آن ها تکامل می بخشیدیم و همیشه در آرزوی تقرب به آن ها، امید نجات از درماندن و حیرت را داشتیم و با توسل و ستایش و پرستش و عشق بدان ها، به این فضائل نزدیک می شدیم و خودمان را بان ارزش ها و آن فضیلت ها خو می دادیم «- زیرا وقتی من مجموعه ارزش هائی را می ستایم، دوست می دارم و به دارنده آن ها نزدیک می شوم و می اندیشم، آن ها را در خود می پرورم-»

اکنون آن چهره ها و پیکره ها همه شکسته اند، وجود ندارند. اعتقادی بدان ها نداریم، اما فرهنگ امروز قهرمانان تازه ای هم که شایسته شعور و نیاز و ایمان انسان امروز باشند در برابرش جانشین نمی کند. یعنی چوپان های مبعوث گذشته را فراموش کرده ایم. اعتقادمان را از آن ها برگردانده ایم، کسانی که برای انسان ها سرمشق بوده اند از مسیری که اندیشه و فرهنگ و اخلاق و تمدن و زندگی و علم و عقل و ذوق و احساس ما را بر آن رانده اند کنار رفته اند، علائمی را که بر سر راه «چگونه زیستن» و «چگونه بودن» انسان قدیم بود، همه را بر چیده اند یا بر چیده ایم. اما بجایش هیچ علامت دیگری نگذاشتیم، هر یک از متفکرین ما، سارتر کامو، نیچه، هگل، بیش از آن ها روسو، ولتر، دیدرو و ... که می خواسته اند علامت بگذارند خودشان، هنوز علامت را نصب نکرده بدان بی اعتقاد می شوند، هنوز خودشان علائمشان را نگذاشته در چاپ دوم کتاب آئین نامه و علائم راهنمائی شان، علامتگذاری ها و تابلو ها و فلش های پیشنهادیشان را عوض کرده اند ! خودشان عوض می شدند یا این علائم اصلاً چشمی را به خود نمی گیرند و یا در وسط راه علائم تمام می شوند و یا اساساً خود علائم مبهم و مردد و شکوک اند !

این است که می بینیم در موقعی که انسان بیش از هر وقت در طول عمرش بر روی زمین، وسیله سفر و قدرت رفتن به کمال پیدا کرده و بجای اسب و الاغ، عالی ترین مرکب ها را برای رفتن و برای حرکت و نجات دارد، راهنما ندارد و راهش مشخص نیست علامت ها را برداشته اند می خواهد بگوید مثل کی باشم کسی نیست که مثال برای او باشد، بگوید از کجا بروم کسی نیست که راهنمائیش کند، می خواهد راهش را برود علامتی نیست که راهش را مشخص کند، انسان یک مهاجر است، یک مسافر، اگر بماند، نرود، می میرد، انسان نیست و این مسافر امروز بیش از همیشه ثروتمند است، بیش از همه قدرتمند است، بیش از همه و همیشه توانائی رفتن دارد اما دانائی رفتن ندارد و این پریشانی زاده نداشتن قهرمان است، رائد کاروان است، پیش آهنگ قبیله، نمونه بودن، الگوی شدن [22]یکی از روانشناسان درباره جوانان که چرا جوانان پریشانند در همه کشورها و در کشور های اسلامی، زنان که آزادی بدست آورده اند چرا از این آزادی خوب نتوانسته اند استفاده کنند؟ چرا این همه پریشانی، این همه تشتت و این همه رنج و انحراف وجود دارد و هیچ کس از این آزادی آنچنان که باید نمی تواند استفاده کند؟ چرا نسل جوان این همه دردمند و پریشان و منحرف است، می گوید بخاطر اینکه: هنوز قهرمان در فرهنگ جدید و تیپ جدید بوجود نیامده است. طبقات قدیم ما دارای قهرمانان بوده اند که با توسل به آن ها لااقل اگر نمی توانستند مانند آن ها باشند، می دانستند که می بایست مانند ان ها باشند و این خود یک آرامش روحی و یک ایمان و یقین معنوی و یک «جهت» بر ایشان بوجود می آورد و راه و مسیر را در برابر شان مشخص می کرد. مثلاً برای زنان، در قدیم، زیبن به عنوان قهرمانشان بود، و بعنوان قهرمان و انسان نمونه و متعالی در برابرشان جلوه داشت و وجود او به تیپ وی معنی و جهت می داد، اما در نسل جدید که این قهرمان را ما از نظرشان پوشانده ایم در برابر هیچکس نداریم بگذاریم که بگوئیم حالا که متجدد شده اید، امروزی شده اید، بجای زینب، فلان خانم ! هیچکس نیست که حتی رومان بشود که اسمش را ببریم و از خنده روده بر نشوند ! نسل جوان در برابر قهرمانانی مانند پیغمبر مانند علی مانند برخی اصخاب – که نسل های قدیم ما بعنوان نمونه های چگونه زیستن، چگونه بودن، بعنوان لا اقل مثال های متعالی از فضائل انسانی که باید چنین بود، باید چنین ارزش هائی را پرستید یا ستایش کرد - ، نمونه های متعالی، مثال، و تیپ های ایده آل ندارد.

این است علت این تناقضی که اکنون به چشم دیده می شود، نسل جوان ما در عین حال که منطقش قوی تر است در عین حالیکه در عصر او علم قوی تر است، در عین حال که بینش و قدرت قوی تر است، گمراهی، تزلزل شخصیت و پریشانی فکری شان همه از نسل قدیم بیشتر است. این یک امر معلوم و مشخصی و حتی بدیهی است.

آنچه بنام قهرمانان در تاریخ یا مکتب ها مطرح میکنم به عنوان تأیید یا عقیده نیست، به عنوان نشانه های علمی و اجتماعی از یک نیاز انسانی در میان انسان ها است و لو بصورت هائی انحرافی، اما آنچه بنام امام مطرح می کنم از جنس و نوع این شخصیت هائی که در طول تاریخ بنام قهرمانان و شخصیت ها و پیشواها و قطب ها و یا رب النوع ها وجود دارند نیست. نمی خواهم بگویم امام یک «ما فوق انسان» است می خواهم بگویم : او یک «انسان ما فوق» است، نیازی را که از نظر اخلاق و از نظر زندگی اجتماعی و فردی، فکری و روانی، ستایش و آشنائی آن قهرمانان و شخصیت ها و نمونه ها و مظاهر و رب النوع های بزرگ- که حتی بیشتر موهوم بودند- در انسان پاسخ می گفته است و نقشی را که در تربیت افراد و تلطیف روح و فکر افراد انسانی در طول تاریخ بجا می گذاشته است، امام بر عهده دارد و اساساً دارای چنین نقشی است با اینکه شخصیتش با همه آن ها فرق دارد.

چنانکه از خود معنی این کلمه بر می آید و چنانکه از شیوه زندگی امامان ما برمی آید و چنان که از اطلاق اصطلاح امام حتی به پیغمبران (ابرامیم) و به پیغمبر ما نیز بر می آید، امام اعم از رهبر سیاسی است، امام اعم از نگهبان و سرپرست جامعه است، اعم از قهرمان یا پیشوای ابرمردیست که جامعه خودش را در زمان خودش، بطرفی می راند، امارت، سرپرستی، زعامت و حتی رهبری می کند، بلکه امام عبارت از «یک موجود انسانی است که وجودش، روح و اخلاقش شیوه زندگیش، به انسان ها نشان می دد که چگونه باید بود و چگونه باید زیست». این نقش را که بطور مداوم در طول تاریخ، پیشوایان و قهرمانان و حتی رب النوع های موهوم اساطیری از نظر تربیتی، بر افراد انسانی داشتند، امام دارا است. وی تجسم عینی ارزش های اعتقادی و تحقق انسانی مفاهیم فکری و نمونه محسوس و مرئی حقایقی است که یک مکتب، بدان ها می خواند و می کوشد تا انسان ها را با آن ها بپرورد. در وجود وی: یک ایدئولوژی عینیت و واقعیت و تجسم واقعی دارد یعنی در او ارزش ها و ایده ها و نیکی ها و مسئولیت ها گوشت و پوست و خون شده اند و زندگی می کنند.

بنابراین امام کسی است که با بودن خودش، با اندیشیدن و گفتن خودش، و با شکل زندگی کردن خودش، نشان می دهد به انسان ها که تا اینجا می توانید بشوید و بیائید و تا این مرحله می توانید ارتقاء پیدا کنید و از این صراط و مسیر باید حرکت کنید و بدینگونه باید خویش را بسازید و بپرورید. و حیات و حرکت خودتان را، با این علائم و این نماد ها، جهت گیری کنید و از پریشانی و گمراهی و از سرنوشت آن گوسفندی که امام صادق گفت مصون بمانید. بنابراین، امام کسی است که نه تنها در یکی از ابعاد سیاسی، اقتصادی، روابط اجتماعی یا حتی در یک زمان محدود، انسان ها را رهبری می کند (که به این معنی که یک رهبر است و خلیفه و امیر هم هست و این محدود به عصر حیات خودش است)، بلکه انسان را در همه ابعاد گوناگون انسانی خودش نمونه می دهد (و به این معنی است که امام همیشه و در همه جا حاضر و شاهد است و زنده ی جاوید). اشتباه نشود، امام یک «انسان ما فوق» است، نه یک «ما فوق انسان». یک مافوق انسان برای انسان نمی تواند «اسوه حسنه» باشد [23].

نمی تواند برای چنین انسانی بودن، نمونه باشد، اگر فرشته باشد ما نمی توانیم از فرشته تقلید کنیم و گذشته از این انسان که به چنین مقامی می رسد، به تصریح قرآن از همه فرشتگان مقرب خدا هم برتر است، چه، انسان مسجود ملائکه گردید، چرا که او چنین ساخته نشده بلکه به لیاقت و با رنج و شایستگی خود را تا این مرحله ارتقا داده بنابراین،  ما از جنس امام هستیم، یعنی بشریم ولی انسان مادون هستیم، انسان پست، متوسط هستیم، می توانیم خود را به آن انسان ما فوق در همه ابعاد[24] انسانی و اخلاقی و زندگی فردی و اجتماعی و مواقع شکست و مواقع پیروزی و مواقع رنج و برخورداری برسانیم. امام تصریح می کند (چنانکه در اصول کافی چندین مورد هست) که : «ما بر خلاف آنچه که می گویند، مردم را بنده خود نمی بینیم». امام رضا چندین مرتبه با خشم عده ای از اصحاب را صدا زده که می گویند: «ما مردم را به پرستش خودمان دعوت کردیم ! هرگز این حرف را نه من گفتم و نه از اجدادم شنیده ام که آن ها گفته باشند، بلکه، ما مردم را بوسیله خود ، به بندگی خدا می خوانیم». یعنی تو که خداپرستی، تو که دینداری،  به این شکل باید خداپرست باشی، به این شکل باید دیندار باشی، به این شکل باید انسان متعالی باشی و می توانی باشی. ما نمونه عینی عملی از وجود، از بودن و از زیستن خودمان می دهیم. امام یک نقش بزرگی در زندگی دارد و اعتقاد به امام  یک معنی بسیار عظیم و حساس را در زندگی متفکرین و دانشمندان و بخصوص تحقیق مسائل اجتماعی و بخصوص در زندگی کسانی که همیشه به سرنوشت وهدایت انسان می اندیشند دارا است. «اوتوپیا» ها یا مدینه فاضله را همیشه انسانهای متفکر می ساختند. چرا ؟ برای اینکه هدایت و رفتن و تکامل نیاز درونی و همیشگی انسان بوده همیشه انسان دلش می خواسته یک جامعه ایده آل داشته باشد، در آن جا بصورت سعادتمند، کامل، عالی زندگی کند روابط مقدس و سالم داشته باشد و آن جا زندگی ایده آل ، شهر ایده آل، جامعه ایده آل داشته باشد چگونه؟ هرکس یک راهی دارد، متفکرین ما از زمان افلاطون و حتی خیلی پیش از افلاطون همیشه شهرهای فرضی درست می کرده اند یکی مثل، اتوپیا «مدینه فاضله» از افلاطون، یکی شهر خدا از توماس و ... لاسن سیه از ژان ایزله، همیشه یک جامعه های خیالی ای می ساختند حتی مارکس هم که جامعه خیالی ساخته، جامعه بی طبقه یک جامعه ای که آرزو می کند در آینده باشد، یک شهر خیالی، همیشه به این سئوال مردم که ما آن جامعه واقعی که باید باشد آن شکل زندگی حقیقی که باید داشته باشیم، انسان های نمونه متعالی که باید باشند و ما نیستیم چه جور جامعه ای است. دانشمندان این جور شهر ها  و این جور جامعه ها را در کتاب های خودشان فرض می کردند در خیالشان جامعه ای که افرادش اینچنین است، حتی کنفوسیسوس یک جامعه ای اینچنین ساخته. طبقات این جور است. این جور با هم رفتار می کنند، این روابط نسبت به هم وجود دارد. حاکمش اینجور است، محکومش آنچنان است زنان اینطورند بچه هایش آنطورند، خانواده اش اینجورند، سیاست اینجور است، دیانت اینطور است، هنر اینطور، فرهنگ این جور است، اینها پیشنهادهائی و آرزوهائی بوده که انسان داشته و به انسان ها معرفی می کرده که شما آن جامعه آرزوئی آن جامعه ایده آل که باید همیشه او را داشته باشید بطرف او بروید برای داستنش همیشه تلاش بکنید چه جور جامعه است، حزب، دین هم که همین را می گوید این جوری باید باشیم اینجور باید بجنگیم، اینجور باید زندگی کنیم، اینجور باید صلح داشته باشیم، اینجور باید مبارزه کنیم، با نفس، با پلیدی، اینجوری باید تربیت شویم، اینجور باید روابط اجتماعی داشته باشیم، اینجور باید جامعه داشته باشیم، این جور طبقات داشته باشیم، این جور روابط اجتماعی داشته باشیم، این ها را هم که دین می گوید. اما چرا دین تاریخ ساخته و دین فرهنگ بوجود آورده و دین انسان های فراوان در نسل های طولانی تربیت کرده بیش و کم آنچنان که می خواسته اما یک مدینه فاضلهدر طول تاریخ، جامعه شناسان گفتند- که مورخین هم می دانند- یک مدینه فاضله از زمان افلاطون تا بحال، حتی از زمان تمدن بین انهرین تا حالا یک مدینه فاضله، که اینجوری ساخته شود وجود ندارد که حتی نویسنده خودش را تربیت کرده باشد. مثل همان مدینه فاضله که خودش ساخته مثل همان آدم های ایده آلی که خودش در مدینه فاضله فرض کرده، چرا ؟ زیرا مدینه فاضله عبارت از دینی است که امام ندارد یعنی چه ؟ یعنی عبارت است از طرح ها، فکر ها پیشنهادهائی که امکان تحقق خارجی و عینی اش نیست خوب است خیلی عالی است اما چطور می شود نشان داد؟ معلوم نیست. این خیلی عالی است که آدم مثل هرکول بی شکست باشد مثل ونوس زیبا باشد مثل پرومته فداکار باشد، خیلی خووب، ولی چجوری می توانی بشوی، معلوم نیست امکان ندارد بنابر این مدینه های فاضله ، بعنوان بهشت های خیالی همیشه بعنوان جامعه های فرضی بوده، جای این مدینه های فاضله در کتابخانه ها در نسخ خطی عده ای از نسخه باز ها و نسخه نویس ها می روند آن جا این ها را تصحیح می کنند یا عده ای از اهل اطلاع می خواهند ببینند نویسنده ای در چهارصد سال پیش از میلاد چه گفته، آن ها را مطالعه می کنند هرگز یک ذره اثر در تصحیح و تغییر انسان و یک انسان نداشته ! چرا برای اینکه نتوانسته بتاریخ، به انسان، ثابت کند که آنچه من بعنوان جامعه ایده آلی ساختم پیشنهاد کردم، بعنوان انسان متعالی، پیشنهاد کردم، بعنوان روش زندگی و روش اخلاق، بعنوان کیفیت بودن انسان، می تواند واقعیت پیدا کند امام در مذهی به این سئوال پاسخ می دهد که این قرآن، این کتاب، این دینی که من آوردم[25] برای نجات شما برای اینکه شما را از وحشیگری از ذلت از پستی و از بندگی، به آزادگی، به بزرگواری، به شکیبائی، به عظمت روح، به شرف انسانی، به مهربانی، به فداکاری، ارتقاء بدهد عملی است، انجام یافتنی است، قابل تحقق است و نمونه اش : امام.

نظرات  (۲)

پاسخ به حسین:
متاسفم باورکنید بیشتر برای شریعتی و شاگردان ومریدانش اسف میخورم که باید در دنیای نفس بکشیم که چون شمائی از هوایش بهره دارید
بقول پاسخ دهنده فوق بشما در سرزمینی زندگی میکنیم که سایه شوم خودخواهی ،بیسوادی ،دروغ ، ریا ، هجو و دیگر آزاری سالهاست گسترانیده شده
برشما حرجی نیست چون لااقل نام ونشانی نداشته یا عنوان نکرده اید وقتی مدعیان کذاب دین بی مهابا بر اندیشمندان قرن می تازند
داستان سرایی نفرمایید!شریعتی متاسفانه یه انسانی بود که فقط می خواست "حرف بزند و جواب دهد" هر چند مهارت هم داشت در این زمینه. یعنی سفسطه باز بودنِ شریعتی رو میتوان در این دید که یه نفر بهِش گفت "استاد سیگار طولِ عمر را کم می کند،شریعتی گفت "عرض زندگی ملاکِ نه طولِ زندگی!". یعنی یه مطلب پزشکی و منطقی مضر بودنِ سیگار را با کلماتِ گُنده ماست مالی کرد. یا در زندگی خودِش،شریعتی در فرانسه و در لیبرالیزم غرب تحصیل کرد و توانست با افکار مختلف و انقلابی آشنا شود آنوقت وقتی در ایران سخنرانی می کرد "لیبرالیزم" و "دموکراسی" را مسخره می کرد!!یا همین سخنرانی "امام و امت" شریعتی نیز فاجعه هست،یعنی مطمئنا خودِ شریعتی در این تصویری که از حکومت آرمانی خودِش ساختِ ، خودِ شریعتی نمی توانست زندگی کند. واقعا جای تاسف هست برای دکتر شریعتی.
پاسخ:
کاش شمانیز هویتی از خودتان باقی می گذاشتید که می شود جواب داد لذا سخن کسی که هویت ندارد اعتباری هم ندارد

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">