بایگانی اسفند ۱۳۹۰ :: شاهدان کویر مزینان

شاهدان کویر مزینان

کویر تاریخی مزینان زادگاه دانشمندان و اندیشمندانی است که سالهاست برتارک زرین صفحات تاریخ و جغرافیای ایران زمین می درخشد. این سایت مفتخر است که جاذبه های گردشگری و متفکرین ، فرهیختگان، علما وشهدای این دیار رابه تمامی فرهنگ دوستان معرفی نماید.
شما مخاطب گرامی می توانید با مراجعه به درباره کویرمزینان بیشتر با مزینان آشنا شوید

تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
بایگانی
آخرین مطالب
آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

۲۰ مطلب در اسفند ۱۳۹۰ ثبت شده است

۲۳
اسفند
۹۰

                                                     

                                 به نام خدای شهیدان

                                           لباس خاکی بابا

غروب یک روزسرد زمستانی من و فرزند کوچکم درآپارتمان کوچکمان استراحت می کردیم که ناگهان زنگ دربه صدا درآمدچون آیفون خراب بود نمی توانستم بفهمم پشت درکیه وبه امیدآمدن آشنایی دکمه رافشاردادم.

 صدای قدمهایش که باصلابت ازپله هابالا می آمدکنحکاوم کرد نگران شدم که نکندبرای غریبه ای دررابازکرده باشم ازچشمی در نگاه کردم ازخوشحالی فریادی کشیدم وگفتم: بابا!      

 نمی دانستم چکارمی کنم ،منتظرش نماندم پله ها را دوبه یکی کردم و قبل از آنکه وارد خانه بشودخودم را به او رساندم سر و صورتش را غرقه بوسه کردم وباتعجب گفتم: شما کجااینجاکجا آقاجون.خندید و گفت:مرخصی آمده ام  چون دلم خیلی برات تنگ شده بود گفتم قبل ازآنکه برم خونه ومادرت رو ببینم بیام سری ازشما بزنم.

یکی ازدکمه های پیراهنش افتاده بود نخ وسوزن آماده کردم که دکمه رابدوزم درحالی که بانوه اش بازی  می کرد باخنده گفت:می خوای ما روازگشنگی بکشی دختر توبروشام درست کن من خودم دکمه رامی دوزم. فرزند کوچکم گفت:بابابزرگ توبااین چشمای کورمکوریت می تونی خیاطی کنی ؟لپش روکشیدوگفت:عزیزدلم اگه من کورباشم که نمی تونم بادشمنا بجنگم بیابشین وتماشا کن.

این آخرین باربودکه بابا به مرخصی آمدومن هنوزلباسای خاکی او را توی بغچه ای یادگاری نگه داشته ام وهروقت نخ وسوزن به دست می گیرم یادخاطره بابا می افتم...

                                                  *****

سال چهل و دو بود و اوج مبارزات انقلابیون و تبعیدمرجع عالیقدرشیعه امام خمینی (ره)یکی ازروحانیون درمسجدمحل به پشتیبانی ازامام سخنرانی پرشوری کرد وتحت تعقیب ساواک قرارگرفت. دوستان موضوع رافهمیدندوتصمیم گرفتندایشان رامخفی کنند.د ژخیمان پهلوی به کسی رحم نمی کردند واگرکسی ازروحانیت دفاع می کرداورادستگیروشکنجه می کردند . همه ماازترس لو رفتن برای پناه دادن به این روحانی جرات نمی کردیم حتی پیشنهادجایی رابدهیم .منتظربودیم یک نفر حرفی بزندکه شهیدامین آبادی واردجلسه شدووقتی موضوع رافهمید با خونسردی گفت:غصه نخوریدمن حلش می کنم. ازآن روزبه بعدماجناب سخنران راندیدیم وبعدها فهمیدیم که حاج محمدایشان رابرده به خانه اش وتامدت هامیزبانش بوده است.

                                                  *****

عاشق خدمت به قشرضعیف بوداگرکسی می خواست خانه ای بسازدویاامرخیری درکاربودوبرای تهیه جهیزیه مشکل داشت بدون آنکه خودش متوجه شودکمکشان می کردوپول می فرستادومی گفت :آدم خیری  مشکلت رافهمیده وبرایت پول فرستاده،اگرهمشهری هامیخواستندمعامله ای انجام بدهندوپول کم داشتندمی گفت:بروجلو من یه خورده پس اندازدارم قرض الحسنه به تومی دهم کارت که انجام شدهروقت داشتی پس بده .انقلاب که به پیروزی رسید حدودیکصدنفرازبچه های مزینان رابسیج کردوبه مناطق محروم اطراف تهران می رفتندودرکارهای عمرانی وکشاورزی به افرادمستمندکمک می کردند.

درنزدیکی مزینان منطقه ای به نام اسدآباد وجودداردکه زمینش مناسب کشاورزی است .موتورآب عمیقی هم درآنجااحداث شده بود ولی صاحبش نمی توانست آن رابه خوبی اداره کند وتصمیم به فروش گرفته بود تقریبا اسدآباد رو به نابودی می رفت .یازده نفرازمزینانی های مقیم پایتخت اعلام آمادگی کردند که به شرط حضورحاج آقاامین آبادی وبامشارکت همدیگرازتهران بروندواسدآباد راآبادکنند.اوهم بااصراردوستان مسئولیت گروه رابرعهده گرفت والحق فکروایده های خیلی خوبی ارائه می دادوهرحرفی می زدبقیه باجان ودل اجرامی کردند و موفق شدند اسدآباد را ازخشکسالی نجات دهند ودوباره آبادش کنند .

                                                  *****

نه می دونستیم سوادش چقدره ونه می شناختیمش.یک عده می گفتندوضعش خوبه وازشهرفرارکرده یک عده دیگه هم می گفتند:بازنش دعواکرده وبه روستاپناه آورده تاراحت باشه ؛تعدادی هم پیش بینی می کردند که عقده ریاست داره ومی خواداینجاحکومت کنه.هرکی بودو هرچی بودبرای مابچه های کویری که خیلی خوب شده بود؛ازصبح تاغروب انتظار می کشیدیم  که شب بشه وماهم بریم توی جلسه قرآن واین حاجی برامون قصه بگه وقرآن یادبده بعد هم کلی جایزه ازش بگیریم ،صبح هاهم باجووناوپیرمردادنبالش بدویم وورزش کنیم وگاهی وقتاهم بره شهرواسلحه بیاره و تیرانداختن یادمون بده.بعضی شباهم بچه ها راجمع می کردورزم شبانه وتاصبح راهپیمایی پشت قلعه یادردل کویر وبعدهم دعاونمازوباز کار.خداییش عجب آدمی بودیه لحظه آروم نمی گرفت.یه لحظه هم میدون روترک نمی کرد. همه چیزشو وقف آبادکردن روستاکرده بود.بخشداری وفرمانداری واستانداری رابه تنگ آورده بوداگه می فهمیدچیزی برای مزینان اعلام شده تااون رو ازادارات   نمی گرفت آروم نمی شد.نیمه شعبان که می شدبازارراچراغانی می کرد وجشن مفصلی می گرفت وکلی شیرینی پخش می کردبعدهم دوربینش را برمی داشت وازگروه تیاترعکس می گرفت . بعدازسه شب که جشن میلادرابه خوبی برگزارمی کردهمه ماهارو دورهم جمع می کردوضمن تشکرفراوان ازبچه ها یه جورخودمونی وصیت می کردومی گفت: یادتون باشه اگه سال دیگه من بین شمانبودم خودتون این سه شب روجشن بگیرین نذارین این چراغ خاموش بشه. بعدازمراسم نیمه شعبان ازپا نمی نشست یعنی اصلاخسته نمی شدودوباره دنبال یه کارخیردیگری می رفت وبرای آبادانی دیارش تلاش می کرد.گاهی هم آستینهاروبالامی زدو خودش بنایی  می کرد. می گفتنددرتهران معمارقابلی بوده است ،سرتون ودرد نیارم خلاصش اینکه همه کاره بود.تازه وقتی شهیدشدبعضی هاتازه فهمیدندکه چه گوهری راازدست داده اندوهروقت چشمشان به جوی آب روان بازار مزینان   می افته می گویند:خدارحمت کنه حاجی امین آبادی راچه زحماتی برای جاری شدن این آب کشید.

                                                 *****

چند بار اصرار کرد که تو هم با من بیا بریم مزینان و اونجا هم آب و هوای خوبی داره و هم من می تونم یه کمی دینمو برای مردم ادا کنم دوست دارم این آخرعمری اگه کاری ازدستم ساخته است واسه بچه های روستاانجام بدم.

گفتم:آخه حاجی الآن وسط سال تحصیلیه وبچه هادرس دارن وانگهی من بیام ایناکه دوست ندارندبیان توی ده زندگی

کنندایناتوی شهربه دنیااومدن واینجارودوست دارند.ماکه حریفت نمی شیم دلمون هم نمی خوادجلوی کارخیرت روبگیریم شمابروانشاء الله اوضاع که روبراه شدوبچه هاراضی شدندماهم میایم پیشت.

رفت وهرچندوقت یکبارمی آمدوسری به مامی زد ولی هیچ وقت نگفت که چیکارکرده چه مشکلاتی داره فقط هربار که می دیدیمش می گفت:جایتان خالی است .وقتی شهید شدکوچک وبزرگ می گفتند:خدارحمتش کنه مزینان راآباد کرد.هرجای روستاکه قدم می گذاریم باقیات وصالحات حاجی به چشم می خورد .آب ،برق،مدرسه وحتی غسالخانه وسالن مراسم و...همه یادگاری های اوست وافسوس می خورم ومی گویم ای کاش می توانستم بیشتر در کنارش باشم وکمکش کنم .

                                                 *****

برگی اززندگینامه شهید محمدامین آبادی:

محمدامین آبادی فرزندغلامحسین درسال1313ه.ش درمزینان سبزواردیده به جهان گشود.قلعه امین آباد بعد از صحرای سبزمزینان ودرابتدای کویرواقع شده که تاقبل ازانقلاب اسلامی تعدادی ازاهالی درآنجازندگی می کردندوآب چشمه ای زلال درآن حوالی جاری و آبشخورزمینهای اطراف بودوکشاورزی ودامداری درآنجارونق داشت. شخصیت معنوی محمددردامان خانواده ای مذهبی وکارگروشرکت درمکتبخانه وجلسات قرآن شکل گرفت وتاسنین نوجوانی درمزینان زندگی کردوپس ازآن برای تامین هزینه های زندگی وکمک به پدرراهی تهران شدوپس ازیک دوره کارگری دربنایی معمارچیره دستی شداخلاق وبرخوردمهربانانه اش باعث شده بودکه کارگران باعشق وعلاقه خاصی درخدمت اوباشند.اوپس ازمدتی دراداره مخابرات مشغول به کارشد.درسال1331بایکی ازدختران فامیل ازدواج کردکه یک فرزندپسروشش دخترازایشان به یادگارمانده اند.

فسادرژیم پهلوی موجب شده بودکه محمدامین آبادی به همراه عده ای ازمزینانی هابرعلیه دستگاه حاکم مخفیانه به مبارزه بپردازدکانون این مبارزات مسجدرحمتیه ومهدیه مزینانی های مقیم مرکزبود.

وی باشروع انقلاب اسلامی نقش به سزایی درسازماندهی وراه اندازی گروه های تظاهرات کننده داشت ودراغلب راهپیمای ها پیشاپش جمعیت حرکت می کرد.پس ازپیروزی انقلاب نیزاودست ازمجاهدت وتلاش نکشیدوبا تشکیل گروه های جهادی به کمک قشرمستضعف شتافت وحتی درزمینه کشاورزی وخانه سازی به مردم دماوندکمک شایانی کرد.باشروع جنگ تحمیلی سنگرجهاداوتغییرکردوبه زادگاهش مزینان مهاجرت نمودوباتشکیل پایگاه بسیج شروع به آموزش وتربیت بسیجیان مزینانی کردوباتعدادی ازاهالی، راهی سوسنگردشدتابرای آوارگان جنگی خانه بسازدوجزء اولین کسانی بودکه گروهای جهادی راساماندهی کردودرمنطقه مگاصیص ویرانه های جنگ راآبادکرد.

پس ازبازگشت ازسوسنگردعلاوه برکارهای فرهنگی به عمران وآبادی روستاپرداخت وقنات آب مزینان رادوباره احیاکرد وبابازسازی جوی آب شکل خاصی به بازارمزینان داد.غسالخانه مزینان واحداث سالن شهداازدیگر اقدامات خیرخواهانه اوست. حسن خلقش موجب شده بودکه نوجوانان وجوانان مزینان اغلب اوقات خودرادربسیج وکارهای گروهی مسجدبگذرانند .

زمستان 1364به همراه سی نفرازمزینانی هاراهی جبهه های جنوب شدودرعملیات غرور آفرین والفجرهشت به شدت مجروح شدوپس ازچندروز به درجه رفیع شهادت نائل آمدوبه همراه سه تن ازبسیجیان وهمرزمانش درمزینان تشییع ودرگلزار بهشت حضرت علی (ع)زادگاهش برای همیشه آرام گرفت.

                       نوشته شدبه قلم:علی مزینانی عسکری

                                  تهران- اسفند۱۳۹۰ه.ش

منابع:

*همسر و دختر محترمه شهیدحاج محمدامین آبادی

*حاج رحیم هژیرتالی-حاج حسین شمس-حاج عباس رضایی فر-علی مزینانی و چندتن دیگرازهمرزمان شهید

*کتاب مزینان عشق آبادکوچک -احمدباقری مزینانی 

 



 

                                         به نام خدای شهیدان

                                              حالامی فهمم بابایعنی چه

گفتم :مادرتو دیگه هم سربازی خدمت کردی و دو سال توی جبهه بودی و هم یکبارازطریق جهادرفتی الآن زن وبچه داری این دخترا بابا می خوان بشین زندگیت را بکن.

گفت: درسته مادرجان ولی حالا اسلام نیازبه من داره نمی تونم در خانه راحت بنشینم و ببینم که بچه های مردم می رن شهیدمی شن من راحت باشم .یک عمرحسین حسین گفتم ونوحه کربلاراخواندم ولی حالاکه دوباره کربلا برپاشده من بایدبه هوای زن وبچه درخانه بشینم

گفتم :خداپشت وپناهت من نمی تونم جلوی امرخدارابگیرم .

                                                  *****

علاقه خاصی به نام سکینه خاتون وزینب داشت هرچی بهش گفتند: این اسم ها مصیبت میاره وبلاکش دورانند یه اسم دیگه ای واسه دخترات انتخاب کن!

گفت: ایناخرافاته وهمش تبلیغات دشمنان امام حسینه ،این اسامی افتخاره ولیاقت می خوادکه کسی نامش زینب ویا سکینه باشه من نام دخترام رو هم نام این بزرگواران می گذارم انشاء الله اوناهم لیاقت داشته باشن که زینب وارزندگی کنند. اگه صدتادیگه دخترداشته باشم بازهم این اسامی را انتخاب می کنم.

                                                  *****

ازبابافقط اسمش رامی دانم،خیلی کوچیک بودم که رفت جبهه وشهید شد .همه می گفتن تودخترشهیدی ومن گاهی خوشحال بودم که تحویلم می گیرندواحترامم می گذارند ؛گاهی حسابی بابایی می شدم ودلم می خواست الان پیشم بودومن بغلش می گرفتم وصورتش رامی بوسیدم.مادرم می گه:هرموقع ازسرکاربر می گشت می آمد بالای سرشما دوخواهروپیشانتان رامی بوسیدوچنددقیقه ای باشمابازی می کرد.

 من نمازخواندن راازبابا یاد گرفتم . توی وصیتنامه اش سفارش می کنه ومی نویسه :دوست دارم دخترام راهم روبانماز اول وقت ادامه بدهند. مادرم ومادربزرگم تعریف می کنندکه:خیلی به نمازاول وقت اهمیت می داده همیشه نزدیک اذان دست ازکارمی کشیدوبه طرف مسجدحرکت می کردتانمازراباجماعت بخواند.

 اولاباخودم می گفتم بابااصلا عاطفه نداشته ومن وخواهرم راول کردورفت جبهه ولی بعدازمدت ها نامه هایش راکه برای مادرم فرستاده بود و اون هم به یادگارنگه داشته ،می خوانم ومی بینم باچه عشق وعلاقه ای نوشته زینب وسکینه راازقول من ببوسید؛فهمیدم که خیلی ما رو دوست داشته ولی به خاطردینش رفت وبه شهادت رسید حالا  می فهمم بابایعنی چه!

                                                 *****

باهمه مهربان بودحتی بچه های کم سن وسال بامحمدشوخی می کردند و او هم برای اینکه بچه هاکمی بخندند برایشان ادا می ریخت. خاله من زن برادرمحمداست .اوناتابستان رفته بودند تهران تاازاقوام سری بزنند من سرظهری ازتیربرق کناردیوارمنزلشان بالا رفتم وخودم را انداختم توی خانه خاله ام تا توپم رابردارم کارم که تمام شددوباره ازدیواربالا آمدم وتوی کوچه سرک کشیدم که ببینم کسی نباشد غافل ازآنکه محمدمرا دیده وهیچی نگفته بود تاپایین پریدم اوجلویم سبزشد خیلی ترسیدم اما اون که این حالم رادید گفت:من که می دانم توبرای چی رفتی خونه داداشم ولی بهتره وقتی کسی خونه اش نیست این کاررا نکنی چون مردم نمی دونندکه توبرای چی رفتی وفکرمی کنند خدای نکرده دزدی.

نفسش حق بودوازآن روزدوستی ماکه سالهاازاوکوچکتربودم بیشترشدواوتازنده بوداز این قضیه به کسی حرفی نزد.

                                                 *****

همیشه مواظب بودتامبادالقمه حرامی به خانه بیاورد .نوجوان بودکه برای کاربنایی به تهران رفت.هرموقع که می آمد پولش راداخل دستمالی می گذاشت وبه من تحویل می داد.اول مبلغی ازآن رابرمی داشت وداخل دستمال جداگانه ای می گذاشت ومی گفت : مادرجان این خمس مالم می باشد.وهنوزآن دستمال ها رابرای یادگاری درخانه نگه داشته ام گاهی وقت هاکه هوس دیدنش رامی کنم سراغ صندوقچه میرم ودستمال هارا برمی دارم وبه چشمانم می مالم.

                                                 *****

صدای خیلی خوبی داشت درمحرم هرسال یکی ازنوحه خوان های هیئت متحده حسینی مزینان بود.وقتی نوحه می خواند در صدایش حزن خاصی دیده می شد وباهمان توسلی که داشت نزدعزاداران امام حسین (ع)عزیزترمی شد و مسئولین هیئت ازاودرخواست می کردندکه حتی درجایگاه مخصوص که تمامی هیئتها حضور داشتند نوحه خوانی کند.

یکی ازکسانی که به شدت به محمدعلاقه داشت مرحوم حاج عباسعلی صدیقی بودکه درمراسم تعزیه خوانی عاشورای مزینان نقش امام حسین (ع)را اجرا می کردومحمدنیزدردهه دوم همین نقش راایفا می نمود،مرحوم صدیقی که جدیت وبازی زیبای اورامی دیدبه پسرانش سفارش کرده بودکه بعدازفوتش اجازه بدهندمحمدتعزیه امام رادرعاشورا بخواند اماگویادست تقدیر آنچنان بودکه استادوشاگردهردواین نقش رابه دیگری بسپارند

                                                 *****

برای آخرین باربه مرخصی آمده بودومی خواست برگردد جبهه .آمدخانه وموضوع رامطرح کرد.گفتم:ماچهارساله که ازدواج کردیم وتوی این چهارسال تویاجبهه بودی یابرای کاررفتی تهران ،آخه من چه گناهی کردم که همه اش بایدتنهاباشم وسختی بکشم حالاباشه سال دیگه برو، شایدتااون سال جنگ هم تمام بشه.

بالبخندجواب داد:به خدانمی تونم راحت بنشینم لذا خواهش می کنم اجازه بده که این بارهم برم.وقتی داشتم بر می گشتم توی قطارباخدای خودم خلوت کردم وگفتم :خدایاخودت به زن وبچه ام صبربده تابتوانم به سلامت به جبهه برگردم .خیلی صحبت کردیم وآخرش گفت:تاتورضایت ندی نمی رم.وقتی اصرارش رادیدم ودیدم که چقدرناراحته گفتم:بروخداپشت وپناهت.

                                                 *****

بعدازاینکه ازسبزوارحرکت کردیم بارزمندگان شهرهای دیگردراستادیوم تختی مشهد تجمع کردیم صدای زمزمه ای مرا متوجه خودکرد.دیدم محمدگوشه ای خلوت کرده وکتابی دردست گرفته ومی خواند.گاهی سری تکان می دهد واشک می ریزد.کنجکاوشدم نزداورفتم وگفتم :چیه هنوزنرفته دلت هوایی شده چی می خونی ؟

قرآن رانشانم دادودیدم آیاتی رامی خواندکه درباره عذاب بدکاران است.گفتم:توچه غمی داری آقا همه می دونن که باکله می ری بهشت.سری تکان دادوگفت:کی ازعاقبت خودش خبرداره که من ازخودم مطمئن باشم...

                                                 *****

برگی اززندگینامه شهیدمحمدمزینانی(روس):

محمد مزینانی فرزندکربلایی علی اصغرروس درسال1342ه.ش درمزینان سبزوارپابه عرصه وجودگذاشت .پدرش فرد سرزنده وشوخ طبعی بودودرمراسم عروسی ویاجشن های ملی ویامذهبی به زبان روسی شعروترانه می خواندو دیگران رامی خندانداودرزمانی که روس هابه ایران حمله می کنندسرباز بوده ومدتی رابه عنوان خدمتکاردرپادگان روس ها کارمی کرده وازهمان زمان چندکلمه ای یادمی گیردوبعدها به تقلیدازآنها روسی صحبت می کندودرمزینان به کربلایی اصغرروس معروف می شود.پس ازپیروزی انقلاب نیز درنمایشنامه ای که به نویسندگی وکارگردانی رمضانعلی عسکری وبابازی خوب محمدوچندتن ازجوانان مزینان اجرامی شوداونیزنقش یک افسرروسی را به خوبی ایفامی کند.

محمددوران کودکی رادرمکتبخانه مزینان به فراگیری قرآن می گذراندوبرای ادامه تحصیل واردمدرسه ابتدایی مزینان می شود.درتعزیه خوانی استعدادسرشارش موجب توجه بزرگان می شودواونقش سکینه خاتون راوپس ازآن حضرت قاسم (ع)وشوذب ودرنهایت حضرت امام حسین (ع)رادرمراسم عاشورای دهه اول ودوم مزینان اجرا می کند.او آنقدر خوب ظاهرمی شودکه هرنقشی را عهده دارمی شود به زیبایی وهنرمندانه ایفامی کند.درنوحه خوانی نیزاستادکم نظیری می شود درمزینان وروستاهای مجاورباصدای زیبایش دعای کمیل وتوسل وندبه ونوحه می خواند.

پس ازاتمام دوران ابتدایی برای تامین امرارمعاش به تهران عزیمت می کندودرحرفه گچ کاری نیزاستادچیره دستی می شود پس ازازدواج نیز مدتی درتهران وسمنان دراین شغل فعالیت می کند

باشروع جنگ تحمیلی اونیزدرحالی که یک فرزنددخترداردبه خدمت سربازی اعزام می شودودرمنطقه سوماربه جنگ بادشمن بعثی می رود.فرماندهان ارتش جمهوری اسلامی وقتی خلوص اورا می بینندپیشنهاد می کنندکه پیشنمازی جماعت رابپذیردوبا اصرار،اونیزقبول می کندوازآن روزبه بعددرجه داران وافسران ارشدبه امامت اونمازجماعت می خوانند .

پس ازاتمام دوران سربازی محمدبه امدادجنگ زدگان سوسنگرد می شتابدوباکمک چندنفرازاهالی برای آوارگان مگاصیص که کاشانه اشان توسط مزدوران صدام ویران شده است خانه می سازند.

محمدکه حسینی وارزندگی می کند نمی تواندآرام بنشیندوعشق حضوردرجبهه بی تابش می کندوزمستان سال1364 به همراه چندنفرازنوجوانان وجوانان وپیرمردان مزینان راهی جبهه های جنوب می شودوسرانجام درعملیات غرورآفرین والفجرهشت به شهادت می رسد. پیکرمطهرش به همراه شهیدان حاج محمدامین آبادی که تاآخرین لحظه درکناریکدیگربودند،سیدحسن حسینی وحسن صانعی پس ازتشییع باشکوه درگلزارشهدای مزینان به خاک سپرده شد.

                                                 *****

سفارش شهیدمحمدمزینانی:

ای مردم شریف!درمقابل کسانی که وضع خصمانه درقبال اسلام گرفته اند،بایستیدوشماهمیشه پیروخط رهبر انقلاب باشید وازحسین زمان دفاع نمایید.

 

                   نوشتهشدبه قلم:علی مزینانی عسکری

                                تهران -اسفند۱۳۹۰ه.ش

 

منابع:

*مادربزرگوار و همسرصبور و دختران محترمه شهیدمحمدمزینانی

*کتاب مزینان عشق آبادکوچک-احمدباقری مزینانی 

  • علی مزینانی
۲۰
اسفند
۹۰

دیدار امام جمعه شهرستان سبزوار با پدر سه شهید
حجت الاسلام ابراهیمی امام جمعه شهرستان سبزوار با حضور دربیت سیداحمد حسینی مزینانی پدر سه شهید ، این پدر بزرگوار را مورد تفقد خویش قرارداد

به گزارش روابط عمومی بنیاد شهید و امور ایثارگران استان خراسان رضوی ، دراین دیدار که شم آبادی بخشدار داورزن فرمانده حوزه مقاومت بسیج بخش داورزن و فیلسرائی رئیس بنیادشهید وامورایثارگران شهرستان سبزوار نیزحضور داشتند با حضور در بیت سیداحمدحسینی مزینانی پدر سه شهید در روستای مزینان درجریان وضعیت جسمانی این پدرسه شهید قرار گرفتندو برای ایشان طول عمر همراه با سلامتی از درگاه ایزدمنان مسئلت نمود.
گفتنی است: سیداحمدحسینی مزینانی دردوران 8 سال دفاع مقدس سه فرزند بزرگوار خودرا تقدیم انقلاب اسلامی ایران نموده است و درمراسم تجلیل از ایثارگران خراسان رضوی مفتخر به دریافت نشان ملی ایثار از دکتر محمود احمدی نژاد رئیس جمهور ایران اسلامی شد

  • علی مزینانی
۱۹
اسفند
۹۰

***تندیس دکترعلی شریعتی پس ازمدت هادرمسیرراه ابریشم ودرابتدای ورودی نهرآب مزینان نصب شدولی باگذشت چندین سال هنوز تکمیل نشده است.

 

کاروانسرای مزینان

***کاروانسرای مزینان معروف به شاه عباسی مربوط به دوره صفویه.  کتیبه های تاریخی ا ین بنامتاسفانه توسط افرادناشناس سرقت شده است.عکاس هادی دهقانپور

استوار در دل کویر

***درخت گزدرکویرمزینان
درسرتاسرکویرازاین گونه درختان به چشم می خورد.

عکاس مصطفی کلاته (وبلاگ رشنکی)

***یخدان مزینان
هم اکنون نخل مراسم عاشورا دراین مکان نگهداری می شود 

  • علی مزینانی
۱۶
اسفند
۹۰

مردان قبیله عشق                       

نویسنده:طیبه مزینانی

یکشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت ۲۰:۲۳سایت ساجد

هر بار به «بهشت علی» پا می گذاشتم ، پرچم های افراشته بر بالای مزارشان ، چشم هایم  را به تماشا می کشاند ؛ مردم دسته دسته به زیارت مزارشان می شتافتند و دقایقی به رازو نیاز می نشستند .

ندیده بودمشان ، اما .... 

می دانستم آدم هایی بودند از اهالی کویر؛ کویر مزینان.

می گفتند : جنگ که شروع شد ، همه با یک هدف اما هر کدام به بهانه ای به میدان نبرد شتافتند. 

می گفتند : چیزی نگذشت که پی در پی ، خبر دادند ملکوتی شده اند.

گفتم: باید قدمی بردارم ، شاید بشناسمشان.

قدمی برداشتم .. 

دستی  تکانم  می دهد .... چشم هایم را باز می کنم ... همسرم است . می پرسد :« گریه می کردی؟!»

چشم هایش قرمز است . می گویم :«خواب می دیدم شب عاشوراس! پسرمون داشت جلو هیئت می خوند، مثل همیشه ... » 

می گوید : « خوابت تعبیر شده ... آوردنش . جلو هیئت ، منتظره!»

و می گرید ؛ بلند بلند ، بلند می شوم و از اتاق بیرون می زنم . عده ای که جلو در ، صف کشیده اند ، دنبالم راه می افتند.

مردها و زن ها دسته دسته ، جلو هیئت ایستاده اند و به من نگاه می کنند . برایم راه باز می کندد . جلومی روم ، جلوتر . تابوتی روی زمین جلو هیئت است . به آن خیره می شوم . 

ناخودآگاه می خوانم ؛ بلند بلند : 

این گل پرپراز کجا آمده

از سفر کرب و بلا آمده

دست ها بالا می رود و بر سینه ها می نشیند و صداها ، بلند و بلند و بلندتر می شود. 1

 


 

انگشتم را روی زنگ در می گذارم ، صدایی می آید: «اومدم»

و چند لحظه بعد ، صدای کشیده شدن دمپایی هایش روی سنگفرش حیاط به گوش می رسد : « لخ خ خ خ ... لخ خ خ خ ... »

خنده ام می گیرد . می گویم : زود باش! زیر پاهام علف سبز شد! »

در را باز می کند . با خنده می گوید: «سلام»

جواب سلامش را می دهم و می گویم :« دیروز نیومدی ...»

می خندد . می پرسم : «فردا چی ؟ می یای؟ ... زندگی خرج داره ، اگه همیشه این طوری یه روز در میون بیای سرکار ، نمی تونی خرج خونواده تو در بیاری!»

لبخندی می زند و در جوابم می گوید:«فردا پس فردا باید بارمو ببندم و برم ... » 

نفس عمیقی می کشد و ادامه می دهد : «دعا کن خونه ی اون دنیام آباد باشه.»

می خندم و بلند می گویم: «الهی خونه ی اون دنیات آباد باشه!»

*

با صدای زنگ ، در حیاط را باز می کنم. کسی پشت در نیست. نگاهی به اطراف می کنم . هیچ کس نیست . برمی گردم . پاکتی را که روی زمین افتاده ، برمی دارم ، لبه اش را پاره می کنم ، کاغذ توی آن را بیرون می کشم و می خوانم : «به اطلاع دوستان عزیز می رسانیم مراسم بزرگداشتی به مناسبت شهادت ... »

می لرزم . اشک جمع شده توی چشم هایم ، جمع می شود . با خودم می گویم : «فکر نمی کردم به این زودی دعام مستجاب بشه ... » 2

 


 

3

قرآن کوچک جیبی اش را بوسید و توی ساکش گذاشت. گفتم : این قدر عجله نکن!

نگاهم کرد . پرسیدم: «چرا صبر نمی کنی داداشت برگرده؟»

سرش را پایین انداخت و گفت : «هر کی وظیفه ی خودشو انجام می ده !»

گفتم : «منو دست تنها می ذاری . خونه ، بدون تو خالی می شه ... صبر کن داداشت برگرده . »

ساکش را برداشت و گفت: «باید برم...!»

گفتم: « پس زود برگرد!»

نگاهم کرد ، با لبخندی بر لب گفت : بر می گردم ... خیلی زود برمی گردم بابا!

بلند شدم و به طرفش رفتم. توی چشمهایش نگاه کردم و آرام ، صورتم را جلو بردم . پیشانی اش را بوسیدم و گفتم :«به امان خدا!»

به قولش عمل کرد. خیلی زود برگشت؛ روی دستهای مردم ، توی یک جعبه چوبی ... 3

 


 

4

روی زمین ، دراز کشیده ام . صدایی از بیرون می آید و پتویی که جلو سنگر آویزان کرده ام ، کنار می رود . سرش را تو می آورد و می پرسد:«اینجایی؟»

نگاهش می کنم و می گویم: فرمایش؟

وارد سنگر می شود و فانوس را از قلاب سقف آویزان می کند . زیر نور فانوس ، سلام می کند ، از توی جیبش آینه ای در می آورد ، جلو صورتم می گیرد و می گوید: « می بینی ... ریش و سبیلت سفید شده ... همه اش که نه ، چند تارش! 

با بی حوصلگی می گویم : خوب منظور؟!

دستم را می گیرد ، آینه را توی آن می گذارد ، قیچی کوچکی از جیب روی سینه اش بیرون می کشد ومی گوید: خیلی حیفه که پیر بشی!

سرم را به دیوار سنگر می چسباند ، تار سفیدی از بین ریش هایم جدا می کند ، آن را با قیچی می چیند و ادامه می دهد: تو باید جوون بمونی ؛ جوون جوون ! 

*

جلو آینه می ایستم. به صورتم نگاه می کنم و به ریشم. دستی به آن می کشم.

صدایش توی گوشم می پیچد: تو حیفی پیر بشی ... 

می خندم و می گویم : نیستی که ببینی چقدر پیر شده ام ...

لبهای مرد توی آینه را می بینم که توی تارهای سفید دورش ، از هم باز می شود. اشکی از گوشه ی چشمم می چکد و لای ریش های سفید مرد توی آینه گم می شوند. 4

 


 

از کنار ریلهای فولادی می گذرم و پایم را روی سنگفرش مرمر راه آهن می گذارم . سر بلند می کنم و به روبه رو نگاهی می اندازم . همه جا پر از جوان هایی است که لباس خاکی رنگ پوشیده اند . او را می بینم که چفیه ای دور گردنش آویخته . من را که می بیند ، لبخند می زند و دستش را توی هوا تکان می دهد. به طرفش می روم . به هم که می رسیم ، او را محکم بغل می کنم و فشار می دهم . 

می گویم : باز لباس رزم پوشیدی رزمنده !

می گوید : لباس وظیفه اس.

می گویم: شنیدم بالاخره بعد از این همه سال ، بابا شدی !

می گوید : راست می گن . نذر کرده بودم بابا که شدم ، برم منطقه . حالا که نذرم قبول شده ، دارم می رم جبهه .

می گویم : حداقل صبر کن زنت از جا بلند شه ، بعد ... 

*

می گوید : عملیات نزدیکه ، باید برم ... شاید چیزی عاید من بشه ... ! 

و رفت ... 5

 


 

 

1- شهید محمد مزینانی(روس) ، فرزند علی اصغر – راوی: معصومه مزینانی(مادر شهید) 

2-شهید سید حسین حسینی مزینانی ، فرزند : میرزا احمد – راوی : عباس مزینانی(از بستگان)

3-شهید سید حسین حسینی مزینانی ، فرزند: میرزا احمد – راوی : معصومه مزینانی(مادر شهید)

4-شهید ابراهیم مزینانی ، فرزند عبدالله – راوی : سید قاسم حسینی مزینانی( از بستگان)

5-شهید سید حسین حسینی مزینانی ، فرزند: میرزا احمد – راوی : عباس مزینانی( از بستگان

  • علی مزینانی
۱۶
اسفند
۹۰
گفتگو با مادر پاسدار شهید حمید رضا مزینانی؛ عکسی که به یادگار داریم



وقتی به روستای مزینان درسبزوار می رفتم، فکر می کردم فقط یک خانواده سه شهید در آنجا زندگی می کنند اما وقتی وارد مزینان





شدم، با تعجب مشاهده کردم در این روستای نسبتاً کوچک تعداد زیادی خانواده های شهدا زندگی می کنند؛ وچون بعد از سالها حالا یکی به سراغ آنهارفته بود، ادب حکم می کرد با همه خانواده ها مصاحبه کنیم. آنها بسیار خوشحال بودند که بعدازاین همه سال از شهدایشان یادی خواهدشد !
دنیایی از حرفهای نا گفته در سینه اشان باقی مانده است. حرف هایی که باید با گوش دل شنید تا فهمید درد کشیدن و صبوری کردن یعنی چه.
«ربابه وطن نژاد» هم یکی از زنان کویر مزینان است. وقتی پای حرفهای دلش بنشینی، دیگر نمی توانی دل بکنی و از او جدا شوی. قبلا با خودم می گفتم صبر کردن هم حدی دارد، اما وقتی از او جدا می شوی حرفهایش توی گوش ات زنگ می زنند و قلبت را می فشارند. می فهمی که صبر کردن حدی ندارد.
این را باید از زنی آموخت که الگویش صبوری حضرت زینب(س) بوده است.





*دستهای خالی
مادر شهید حمید رضا مزینانی، هرآنچه از رنجهایش را به خاطر می آورد، ساعتها درباره اش حرف می زند.اودرباره به دنیا آمدن حمیدرضا می گوید:حمید تازه به دنیا آمده بود. مریض شد. نمی دانستیم چه بیماری دارد. ماه رمضان بود. بغلش می کردم و پای پیاده راه می افتادم سمت سبزوار.
چیزی نزدیک 80 کیلومتر راه بود. تشنگی و گرسنگی امانم را می برید اما اصلاً یادم نمی آمد زنی هستم که یک بچه شیرخواره دارد. دکترها نمی فهمیدند چه دردی به جانِ حمیدم افتاده است. بالاخره هم جوابم کردند وگفتند: بچه ات مُردنیه. بی خود دهن روزه خودتو علاف نکن !
حال بدی داشتم. با خدا راز و نیاز می کردم. آخر سر هم دست به دامن شاه خراسان شدم. گفتم: آقاجان تو که می دونی امیدم از همه جا بریده و هیچ کس رو جز خدا ندارم. از خدا بخواه بچه مو شفا بده، منم می یارمش غلامی تو بکنه .
باورم نمی شد! حمید خوب شد. ازآن به بعد حمید رضا صدایش می کردم .
* به جونم دعا کنید!
خانم وطن نژاد درادامه حرفهایش، ازکارهای عجیب و غریب پسرش تعریف می کند ومی گوید: هیچ وقت با همسن و سالهای خودش بازی نمی کرد. می رفت کنار پیرمردها می نشست و به حرفهایشان گوش می داد. همیشه می گفتم: مگه تو پیرمردی که می ری کنارشون می شینی و باهاشون حرف می زنی ؟
می گفت: مادرجان می رم کنارشون می شینم تا یه چیزی ازشون یاد بگیرم.
یک روز پدرش آمد و گفت: حمیدرضا توی زمینهای همت آباد نهال گردو کاشته .
تعجب کردم. ازش پرسیدم: تو از کجا یاد گرفتی درخت گردو بکاری ؟
خندید و گفت: رفتم از همون پیرمردایی که شما می گین باهاشون حرف نزن، پرسیدم! حالا درختم سبز شده ایشا ا... تا چند وقت دیگه گردوهاشو می یارم بخورید و به جونم دعا کنید!
*اسب سفیدی داشت
انگار که خاطره ای را که به یاد آورده فراموش نکند، می گوید: آهان! خوب شد یادم افتاد. بذار این را هم بگویم. حمیدرضا اسب سفیدی داشت که خودش از بچگی تربیتش کرده بود. بدون هیچ زین و افساری می بردش صحرا چادرشب علف را می انداخت پشتش و می فرستادش در خانه. جلو در خانه شیهه می کشید می رفتم در را باز می کردم. بارش را می انداختم گوشه حیاط و دوباره راهی اش می کردم .خودش می دانست کجا باید برود. حتی مراقب بود موقع رد شدن از کنار ابوالفضل که بیشتر اوقات توی ایوان می خواباندمش، پای او را لگد نکند و صدمه ای به او برساند.
* لیاقت شهادت
نفسش بند آمده است. کمی آب می نوشد وبعدازلحظاتی سکوت ادمه می دهد ومی گوید: یک دفعه چندتا شهید آورده بودند. حمیدرضا می گفت: ای خدا یعنی می شه یه روزی هم این جوری منو روی دست بیارن؟!
تمام تنم لرزید. گفتم: مادرجان اگه زبونم لال یه بلایی سرتو بیاد من از غصه دق می کنم !
گفت: نه مادر غصه خوردن نداره آدم باید خیلی خوشحال باشه اگه بچه اش لیاقت شهید شدن داشته باشه !
آخر و عاقبت هم راضی مان کرد برود جبهه. قرار بود برود کردستان. هر 40 روز برایمان نامه می نوشت و از حالش باخبرمان می کرد. چندباری هم مرخصی گرفت و آمد دیدنمان.
یک روزی هم که قرار بود روز بعدش به جبهه برود، گفت: یه دوربین هم ندارید یه عکس ازم بگیرید براتون یادگاری بمونه! کسی حرفی نزد. آخر شب کنارم نشست و گفت: مادر بذار یک ساعت پیشت بخوابم. باردار بودم. گفتم: نه مادرجان حالم خوب نیست نفسم بند می یاد. بذار بخوابم که خیلی خسته ام! چشمهایم را بستم و خوابیدم. نمی دانم چه شد که بیدار شدم. دیدم حمیدرضا نشسته ونگاهم می کند. گفت: به خدا اگه این چند دقیقه قلبم کنار قلبت نبود، الان دق کرده بودم. نمی دونی حالاچقدر آرومم!
* حمیدرضا تو راهه
45 روز از رفتنش می گذشت، اما هیچ خبری از اونبود.
یک شب خواب دیدم حمید رضا توی یک اتوبوس نشسته و وارد مزینان شده است. گفتم: مادر جان بیا پایین چرا نشستی اون جا؟
گفت: نمی تونم بیام، ساکمو گم کردم. می رم پیداش کنم زود برمی گردم! از خواب پریدم. شوهرم را بیدارکردم و گفتم: حمیدرضا شهید شد! شوهرم گفت: مگه دیوونه شدی؟! این چه حرفیه می زنی، اگه بچه ها بشنون، غوغا به پا می کنن.
گفتم: به خدا شهید شده! گفت: آخرش با این حرفات منو هم دیوونه می کنی. بلندشو صدقه بذار کنار وبخواب. صبح زود که بیدارشدم، به دخترهایم گفتم حمیدرضا تو راهه داره می یاد .
بعدها تعریف کردندکه حمیدرضا و دوستش دقیقاً همان ساعتی که خواب دیده ای هدف قرارگرفته اند و از بالای کوه پرت شده اند ته دره. تنها جنازه هایی که توانسته اند برگردانند، همین دوتا بوده. جنازه 43 تا از رفیقهایش مانده اند بالای کوه. این ها را هم با هواپیما منتقل کرده اند .
منتظر ماندم جنازه اش را بیاورند توی خانه. نه گریه می کردم نه خودم را می زدم، اما چهارستون بدنم می لرزید. تابوتش را که توی حیاط خانه پایین گذاشتند، صدای شیهه های اسبش هم بلند شد. کسی به فکر آن بیچاره نبود. داد می زدم: برید به اسب ِحمیدم برسید که داره خودشو می کشه! هرکسی می رفت بیشتر خودش را به زمین وآسمان می زد. نمی توانستم از جایم تکان بخورم. جنازه اش را بردیم گلزار شهدا دفن کردیم!
* اسب سفید حمید رضا
وقتی برگشتیم رفتم سراغ اسب حمیدرضا. دراز به دراز افتاده بود گوشه طویله. چشمش که به من افتاد، شیهه ای کشید وتا مغز استخوانم را سوزاند. هرکاری کردم نه آب خورد نه علف. فرستادم دنبال دامپزشک. دامپزشک که آمد گفت: صاحبش را می خواد.
گفتم: شهید شده! سرش را تکان داد وگفت: خوب شدنی نیست، راحتش کنید.آخرش هم اسب سفید حمیدرضا طاقت نیاورد دق کرد و مرد.
* نهال گردو
بعد از شهادتش رفتم نهال گردوی حمیدرضا را از ریشه درآوردم و آمدم توی حیاطمان کاشتم. همان طور که آرزویش بود، گردوهای خوبی می دهد و می خوریم و نه برای جانش، برای روحش دعا می خوانیم !
هر سال هم روز شهادتش می روم کنار مزارش ...
***
انگار نفسش بند می آید. می ترسم. دستش را دردستم می گیرم. داغ داغ است. نفس بلندی می کشد. حالش کمی بهتر می شود. می گوید:هر وقت از او و خاطراتش حرف می زنم، نفسم تنگی می کند. خیلی طول می کشد تا دوباره حالم بیاید سرجایش. انگار مادر شهید هم از جنگ برگشته است که این همه بار روی دوشش است و نفس نفس می زند. خدا نکند هیچ مادری داغ فرزندش را ببیند، خیلی سخت است.
***
حمید رضا مزینانی، فرزند غلامرضا در سال 1347 در مزینان سبزوار محل تولد دکتر علی شریعتی به دنیا آمد و در 66/9/11 در عملیات بیت المقدس منطقه جنگی ماووت به شهادت رسید.
پاسدار جوان حمید رضا از نیروهای مخلص سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بود.

  

*این مصاحبه درتاریخ۱/۵/۱۳۸۸درویژه نامه عشقستان روزنامه قدس به چاپ رسیده است
  • علی مزینانی
۱۶
اسفند
۹۰
در کویر ‌به ‌مرز عالم ‌دیگر نزدیکیم...
بگذارید گونه دیگری بنویسیم. شیشه‌ای برداریم و جنس همیشه را بشکنیم، فقط یک بار هم که شده ننویسیم که این اثر تاریخی در فلان سرزمین کویری آرمیده است یا نگوییم که فلان ارگ تاریخی، نادرترین گوهر روزگار خود بوده است، این بار بگذارید کویر را با آدم‌هایش بگوییم.

شاهرود را که پشت سر می‌گذاری دیگر کویر چهره واقعی خود را نشان می‌دهد. پیش از شاهرود شاید اندکی بهانه بتوان یافت برای درخت‌هایی که در هم می‌تنند و چشمه‌سارهایی که به برکت‌ کوه‌های البرز روانند؛ اما شاهرود را که پشت سر می‌گذاری زمین متفاوت می‌شود، رنگی دگر بر چهره‌اش می‌نشیند و دیگر از گونه‌های سرخ شقایق که در اردیبهشت امان می‌یابند شاید خبری نیابی؛ خبری نستانی و شاید قاصدکی نیابی که پیامت را بر دوش آن بنشانی و به سمت پروانه‌های دوردست رهسپار کنی.

از شاهرود که بگذری باید 220 کیلومتر تک‌تک شن‌ها را بشماری و اگر شب باشد، می‌توانی به همان شفافیت شن‌ها، ستاره‌های آسمان را بشماری و سپس می‌رسی به سرزمینی که در بدو ورود آن این‌گونه نوشته‌اند:

«به کویر مزینان خوش آمدید»!

و البته در کنار آن عکسی از چهره معلم شهید مزینان را می‌بینی که افتخار هر مزینانی است.

مزینان از دیدنی کم ندارد، اما بگذارید متفاوت بنویسم، چرا که شاید بزرگ‌ترین دیدنی آن کتاب هبوط در کویر معلم شهیدش باشد که در توصیف کویری که در آن تولد یافته است این گونه می‌نویسد:

«بید را در لبه استخری، کنار جوی آب قناتی، در کویر می‌توان با زحمت نگاه داشت. سایه‌اش سرد و زندگی‌بخش است. درخت عزیزی است اما همواره بر خود می‌لرزد، در شهرها و آبادی‌ها نیز بیمناک است که هول کویر در مغز استخوانش خانه کرده است.

و اما آنچه در کویر زیبا می‌روید خیال است. این تنها درختی است که در کویر خوب زندگی می‌کند، می‌بالد و گل می‌افشاند و گل‌های خیال، گل‌هایی هم‌چون قاصدک آبی و سبز و کبود و عسلی... هر یک به رنگ آفریدگارش به رنگ انسان خیال‌پرداز و نیز به رنگ آن‌چه قاصدک به سویش پر می‌کشد به رویش می‌نشیند...

کویر انتهای زمین است، پایان سرزمین حیات است؛ در کویر به مرز عالم دیگر نزدیکیم...

آسمان کویر، سراپرده ملکوت خداست و...

شب کویر به وصف نمی‌آید، آرامش شب که بی‌درنگ با غروب فردا می‌رسد...»

آری این‌بار بیایید اندکی با ساکنان سرزمین‌ها سفر کنیم، اگر به شیراز رفتیم با حافظ و سعدی سفر کنیم و اگر به مزینان رفتیم با کویر شریعتی سفر کنیم، واژه‌واژه‌هایش را رسم‌الخط ذهن خویش گردانیم و همراه با ستاره‌های شب و دانه‌های تشنه کویر مزینان کاریز را بخوانیم، داستان دوست داشتن از عشق برتر است را و...

و چرا عشق در کویر یافتنی‌تر نباشد، هنگامی که طبیعت بی‌هیچ تعلقی رهای‌رهاست و حتی از تعلق درختان نیز آزاد است. به خاطر داشته باشید که هر چند مزینان نیز سرزمینی است که به برکت خداوندگار با قنات‌ها و کاریزهایش رنگ اندک سبزی بر چهره آن نشسته است، اما در هر صورت اینجا کویر است، اگر سبزی بیابی زینتی است بر شانه زمین سخت؛ مزینان اما شهر ستاره‌هاست که هر شب با ساکنان سرزمین آرامشش سخن می‌گوید، از ماوراءها و از دوردست‌ها و...

و اگر به مزینان سفر کردید، بدانید که این شهر نیز همانند سایر شهرها از دیدنی‌ها و گشتنی‌ها و جستجوکردنی‌ها اندک ندارد. بنابراین می‌توانید یک روز سری بزنید به مسجد جامع آن و بدانید که کاروانسرای آن نیز نشان از تاریخ این سرزمین کهن دارد و اگر به گرد آب‌انبارهای تاریخی این سرزمین کاشان و یزد و طبس و... را به جستجو نشسته‌اید، در مزینان نیز شاید بتوانید سراغی از آن بگیرید و یخدان‌های گلی آن که یادگار سنت کهن مردان این سرزمین است نیز شاید برایتان جالب باشد. و بدانید که مزینان نیز در فهرست آثار ملی ایران به ثبت رسیده است و در کنج خاطر خود بنشانید که مزینان همچنان به فرزند کویرش علی شریعتی می‌بالد و با بال‌های اندیشه او ذهن جوانان کویری‌اش را شاداب می‌کند.

و اگر به مزینان سفری کردید بدون «کویر» نروید، این ره‌توشه‌ای است که مزینان را بر دل‌هایتان می‌نشاند.

باران ایرانی


  • علی مزینانی
۱۴
اسفند
۹۰
                                          

 به نام خدای شهیدان

                                                    پسرم شهید می شود

سومین روزمراسم شهادت سیدحسین دومین شهیدخانواده حسینی ،مزینانی ها برمزار اوگردآمده اند. روحانی محل خبرازاعزام جدیدبه جبهه رابرای جوانان نویدمی دهد .شوروغوغایی عجیب دردل سیدحسن برپامی شود باچندتن ازهم مدرسه ای هاودوستان بسیجی اش تصمیم می گیرندتا همان شب برای اعزام به جبهه اقدام کنند.

پایگاه بسیج مزینان درحوزه علمیه سابق مستقراست وآن شب شلوغ ترازشبهای دیگراست پیروجوان مشغول پرکردن برگه های اعزامند، انگارمی خواهندوام بگیرند همه خوشحال برای رفتن به جبهه هستند.سیدحسن ودوستانش درحال جروبحث بامسئول اعزامند برادربسیجی که خودش هم مزینانی است می گوید:برادرمن نمیشه شماعلاوه برآوردن رضایتنامه بایدبه سبزواربروید وبرگه اعزام راازآموزش وپرورش دریافت کنیدکاری ازدست من بر نمی آید.

صبح روزبعدسیدحسن حسینی ،حسن صانعی ،علی مزینانی،رضاهمت آبادی راهی سبزوارشدندابتدابه آموزش وپرورش رفتندوفرم مخصوص راگرفتندوباخوشحالی تکمیل کردندهنوزکارشان تمام نشده بودکه زنگ تلفن به صدا درآمد:به سیدحسن فرم ندهید. کارازکارگذشته بودواوازهمه زودترفرارکرده بودومسئول اعزام دانش آموزی رودست خوبی خورده بود فقط درجواب آن طرف خط گفت:متأسفم برادرایشان کار خودش راکرده است.

مرکزبسیج سبزوارودفتراعزام بیش ازحدشلوغ بودبه طوری که مسئول اعزام نفهمیدکه چندتابچه روستایی چه کلاه بزرگی سرش گذاشته اندوآنهابرای اینکه خودشان راقدبلندمعرفی کننددرپشت میزروی پای هم رفته اندو قدبلندتر ازبقیه نشان می دهند. به هرطریق اینجا هم فرمهاراتکمیل کرده وشادمان به مزینان برگشتند؛اماسیدحسن خبر نداشت که درروستابستگانش منتظرش هستند تااو را با خودشان به تهران ببرند.

عمویش گفت:عموجان مراسم سیدحسین درمهدیه تهران برگزارمی شودومابایدآنجا حاضرباشیم،جبهه که تمام شدنی نیست توهم انشاء ا.. می ری اماالان صلاح نیست.

شب فرارسیدودوستان اعزامی درمسجدجامع محل جمع شدنداماازسیدحسن خبری نشدحسن صانعی ازراه رسید وگفت:منتظرسیدحسن نباشیداقوامش اورابه تهران بردند.

روزموعودفرا رسیدبچه های مزینان درصفی منظم درمیان دودواسپندوچشمهای گریان پدرومادروهمسر راهی سبزوار شدند بعضی ازپدرها همراه فرزندانشان نیزبه سبزواررفتندتاشاید برای آخرین بارقامت فرزندانشان راببینندتعدادی ازآنهاحتی تامشهدمقدس نیزرفتند.

                                                      *****

درپادگان سپاه سبزوارشوروحال عجیبی برپابودبچه رزمنده هاکه ازروستاهای مختلف آمده بودندشاد وسرزنده انگارکه می خواهندبه حجله بروندلباس رزم پوشیده ومنتظرحرکت بودند درمیان بهت و حیرت بچه های مزینان ناگهان سروکله سیدحسن پیداشد هیچ کس باورش نمی شدکه اوخودش را برساند.من درحالی که پشت سرحسن صانعی ایستاده بودم ناگهان دستی ازپشت سرراروی کتفم احساس کردم برگشتم وچهره خندان ودرعین حال خسته سیدحسن رادیدم که لباسی گیر آورده بودو پوشیده بوداما فانسقه نداشت گفتم:تواینجا چه می کنی پسر؟گفت:قصه اش مفصل فعلآ یه کمربندبرام پیداکنید. به هرزحمتی که بودیک نخ پلاستیکی پیداکردیم وکمرش رامحکم کرد. بعد برایم تعریف کرد که: دیروز به بهانه هواخوری باپسرعمویم سیدمحمدازخانه زدیم بیرون، آخه بدجوری مواظبم بودندکه فرارنکنم ؛وقتی حسابی ازخانه دورشدیم ازدست سیدمحمدفرارکردم وخودم رابه اتوبوس مشهد رساندم می خواستم سبزوارپیاده شوم اماخوابم بردووقتی بیدارشدم که نیشابوربودیم سریع پیاده شدم ویک تاکسی دربست گرفتم والآن هم درخدمت شماهستم.

اتوبوس های حامل رزمندگان سبزواری به طرف مشهدمقدس حرکت کردندهنوز از شهرخارج نشده بودیم که  در کمربندی توقف کردندوچندنفردنبال سیدحسن که زیرصندلی مخفی شده بودمی گشتند قاسم همت آبادی او راپیدا کردومی خواست سیدرابه زورپایین بکشدامااوانگارزوردیگه ای یافته بودمحکم به صندلی چسبید وگفت پیاده نمی شوم ازاواصراروالتماس وتهدیدوازسیدحسن سماجت ونه. وقتی دیدحریفش نمی شود گفت:ببین مطمئن باش به جبهه هم که برسی خودم میام برت می گردانم . سیدحسن که خودش راپیروزمی دیدجواب داد:عیبی نداره بگذاریدمن بروم وجبهه راببینم بعد بیایید برم گردانید.

شبانه وارداهوازشدیم ومارابردندپادگان شهیدبرونسی.قرارشدبچه های مزینان درموقع تقسیم فامیلی هایمان را مزینانی نگوییم تاهمه دریک گردان باشیم امافرماندهان ومسئولین سپاه ازمازرنگ تربودند همه راشناسایی کرده وهرکدام رابه یک قسمتی فرستادندمن وغلامرضا معلمی فربه مخابرات رفتیم وبی سیم چی شدیم وبقیه هم درگردان هاوقسمت های مختلف مشغول آموزش قبل ازعملیات شدند.

 تاچندشب مانده به عملیات والفجرهشت دیگرسیدحسن وبجه های مزینان رابه سیری ندیدم فقط گاهی مرخصی توشهری می گرفتم وبه این بهانه به دیداردوستان می رفتم دوسه روزمانده به عملیات درقرنطینه، شهید محمدروس وشهیدامین آبادی وشهیدحسن صانعی وشهیدرضاتاج وچندنفر دیگرازدوستان رادیدم .درگوشه ای ازنخلستان باسیدحسن گفتیم وخندیدیم وبعدخداحافظی کردیم وبازبعد ازچندساعت به هم رسیدیم وهمدیگررادرآغوش گرفتیم  وخواستم خداحافظی کنم به شوخی گفت:خداحافظی نکن چون بازهمدیگر رامی بینیم .گفتم:بعیدمی دانم فکرکنم این آخرین خداحافظی باشد.وای کاش نمی گفتم وچندباردیگرمی دیدمش.

عملیات والفجرهشت به اتمام رسیدوبه پادگان برونسی برگشتیم بچه هاخبرشهادت محمدروس و حسن صانعی رادادند اماگفتندحاج آقاامین آبادی وسیدحسن مجروح شده اند ازیک طرف ازشهادت دوستانمان متأثربودیم وازطرفی به خاطرزنده ماندن سیدحسن وامین آبادی خوشحال .

به زودی به تهران رسیدیم نمی دانستم که خبرشهادت من راهم داده اند خواهرم به محض این که چشمش به من افتاد نزدیک بودپس بیفتدباتعجب گفت :توزنده ای؟گفتم چطورمگه.گفت:آخه فلانی خبرآورده بودکه تودرکنارسیدحسن شهیدشدی! تازه فهمیدم که چه اتفاقی افتاده .یکی ازدوستان مزینانی که درکنارسیدحسن بوده وقتی که می بیند سیدترکش خورده به اواصرارمی کند که برگرددوزخمش رامداواکندتامباداعفونی شود .سیدحسن هم به عقب برمی گردد ولی دروسط راه آمبولانس آنهاهدف راکت قرارمی گیردواوبه همراه چندنفرازمجروحین به شهادت می رسند.

هنوزچهلم سیدحسین تمام نشده بودکه پیکرغرقه به خون سیدحسن وحسن صانعی ومحمد امین آبادی ورضاتاج پس ازتشییع باشکوه دربهشت حضرت علی(ع)مزینان به خاک سپرده می شود.

                                                      *****

مادرسیدحسن که االگوی صبرواستقامت است وزینب وارچون کوه استوارایستاده است وافتخارمی کندکه سه پسرش به شهادت رسیده اند وشوهرش مصدوم شیمیایی بعثیان است وسندمظلومیت جانبازان مظلوم حمله ناجوانمردانه صدام به پیشتیبانی جهان استکباراست. می گوید:یک شب سیدحسن رادرخانه ندیدم دلشوره گرفتم وبه دنبالش گشتم دیدم زیرنورمهتاب ایستاده ودستهایش رابه طرف آسمان گرفته وباخدارازونیازمی کندومی گوید:خدایاشهادت رانصیبم کن. روزبعدبه زن همسایه امان گفتم:سیدحسنم هم شهید می شود.گفت این چه حرفی است که می گویی! گفتم دیشب خودم دیدم که باخدایش چه می گوید.ویقین پیداکردم که اوهم شهیدمی شود...

                                                      *****

هروقت که می خواهدخاطره ای تعریف کندمی گویدچیزی بلدنیستم ودیگه بیشترازاین نمی توانم بگویم اما دوباره ادامه می دهد وگویی پسرانش درمقابلش ایستاده اندویکی یکی خاطرات آنهادرمقابلش رژه می روند ازسیدحسن می گوید:ازهمان بچگی به حروم حلالی اهمیت می داد،یک روزتوی صحرا یکی ازاقوام یک خربزه ی نارس ازجالیز نا آشنایی کندتامزینان بارها اوراشماتت کردکه چرابدون اجازه این کارکرد آخرش هم نگذاشت که آن خربزه ازگلویش پایین برود ،دورازچشم آن بنده خدا خربزه راازچادرشب برمی دارد وروی    خا کها پرتاب می کندکه دیگرنتوان خورد.

دوباره مکث می کندومی گوید:چی بگم چیزی بلد نیستم نمی دونم چی بگم ،سیدحسن ازبچگی ازبی حجابی بدش می آمد خیلی غیرتی بوداگرذره ای ازموی من یاخواهرش دیده می شدسریع واکنش نشان می داد و اعتراض می کرد.

                                                      *****   

  

برگی اززندگینامه شهید سیدحسن حسینی مزینانی:

شهید سیدحسن حسینی فرزندسیداحمد درسال 1351ه.ش درمزینان سبزوارازمادری مومنه به دنیا آمد. او همچون برادرانش رشیدونیرومندبودبه گونه ای که وقتی برای اولین بارواردمدرسه شدموردتعجب دانش آموزان ومدیران قرار گرفت که قدش ازسنش بزرگترنشان می داد.

سیدحسن ازهمان طفولیت علاقه وافری به ورزش وعلوم قرآنی داشت .درفوتبال بسیارچالاک وتکنیکی عمل می کرد وبازدن گلهای زیبا به تیمهای شرکت کننده درمسابقات محلی ودانش آموزی بارها موردتشویق مردم مزینان قرار می گرفت. چون ازصدای خوبی بهرمندبودودرحفظ احادیث وآیات قرآنی کوشابود درمسابقات دانش آموزی سبزوارواستان خراسان حائز رتبه اولی شدودرمسابقات کشوری نیزخوش درخشید.پس ازتشکیل پایگاه بسیج مزینان به عضویت این نهادمردمی درآمدوشبهادرکناردوستانش به نگهبانی ازروستا می پرداخت. دررزمهای شبانه یکی ازافرادی بودکه این گونه فعالیت هاراجدی می گرفت ودرآن همیشه شرکت می کرد. ازشرکت دراردوهای دسته جمعی وآموزش های سخت نظامی نیزهیچ هراسی نداشت وپیشتاز شرکت دراین دوره  هابود گاهی دردعاهای توسل وکمیل که در روستاهای مجاورمزینان برگزار می شدباصدای زیبایش نوحه خوانی می کردودیگران راتحت تاثیرقرارمی داد.

هنوزبه سن تکلیف نرسیده بود که چندباربرای اعزام به جبهه اقدام کردولی هرباربه دلیل سن کم نتوانست به جبهه راه پیداکندتااینکه پس ازشهادت برادرش سیدحسین باتلاش وسختی های فراوان عازم میادین نبردشدودراولین حضورش درعملیات والفجر8دراروندرودمورخه12/11/1364به فیض شهادت نائل آمدودرکناربرادرانش سیدمحمد وسیدحسین درگلزارشهدای مزینان به خاک سپرده شد.

سفارش شهید:

به مردم حزب الله سفارش می کنم که همیشه گوش به فرمان ولایت فقیه باشند.وحدت کلمه راحفظ کنیدوباهم برادرومهربان باشید.

  

 

                    نوشته شدبه قلم:علی مزینانی عسکری

                          تهران:اسفندماه ۱۳۹۰ه.ش

 

 منابع:                                                                                                                                                

مزینان عشق آبادی کوچک.نوشته احمدباقری مزینانی                                                           

پدرومادر بزرگواروبرادرشهیدان سیدمحمد،سیدحسین وسیدحسن حسینی

دوستان وهمرزمان شهید:حسن دستمراد-محمدشریفی

  • علی مزینانی
۱۴
اسفند
۹۰

                                       

                                           به نام خدای شهیدان

                                             من باجبهه ازدواج کرده ام

برای یه دوره چهل و پنج روزه آموزش و اعزام به جبهه به پادگان آموزشی شهید هاشمی نژاد واقع درمنطقه مزدوران شهر مرزی سرخس معرفی شدم به همراه بسیجیان دیگرتحت تعلیمات نظامی برادرم قرار گرفتم.مربی هیچ گاه بامن مدارانمی کند بلکه گاهی ازدیگران هم بیشترفشارمی کشیدم به اواعتراض کردم که فلانی ،ناسلامتی من برادرت هستم یه کمی مراعات حال مارابکن .علی اکبرمهربانانه پاسخ داد: اینجا همه باهم برادرهستندوشرایط برای همه یکسان است من اگرکمی درآموزش به هرکدام ازشما کوتاهی کنم فرداکه درمقابل دشمن قراربگیرید وخدای نکرده خدشه ای به شماوارد شود بایددرمحضر خداوند پاسخ گوباشم لذا خواهش می کنم یا اینجاراترک کن ویا تاآخرآموزش فراموش کن که برادری نسبی درپادگان داری .

ازآن روزبه بعد سختی بیشتری گریبان گیرم شد اگرگازی به سروصورت دیگران می ریخت دوچندانش برای من بود تنها راه فرارازاین فشارشوخی هایی بودکه من بااومی کردم ماسالها درکنارهم بودیم ومی دانستم که علی اکبرباچه کلماتی وجملاتی خنده اش می گیرد لذاگاهی اورابه یادگذشته می انداختم وکلمه ای برزبان می آوردم که نمی توانست خودش راکنترل کند ولحظه ای می ایستاد وبه زور خنده اش راکنترل می کرد. دیگربسیجیان که  نمی دانستند چه رابطه ای بین ماحکم فرماست تعجب می کردندومی گفتند:توچه جوری بلدی اوراکه این قدر خشک است بخندانی!حتی همکارانش نیزبرایشان سوال به وجودآمده بودولی داداش تاآخردوره ازرابطه ماچیزی نگفته بود .

آخرین روزآموزش درجشن پایان دوره علی اکبربعدازدیگرهمکارانش چنددقیقه ای صحبت کردوازسخت گیری هایش عذرخواهی نمود.سپس مراصدازدوبه تمامی حضارمعرفی کرد .همکارانش گفتند:چراازاول اورا معرفی نکردی که هوایش راداشته باشیم! علی اکبرلبخندی زدوگفت اتفاقا به همین دلیل نخواستم رابطه مافاش شود برادرم مثل همه این بسیجی ها یک رزمنده است لذا هیچ فرقی بین اوودیگران نیست این که سهل است اگرپدرم هم اینجا حاضر بودباهمه علاقه ای که به ایشان دارم بازبرای من یک نیروی بسیجی بودکه بایدتاپایان دوره آموزش ببیند.

                                                     *****

به شدت مجروح  شده بودم پس ازطی دوره بستری از بیمارستان مرخص وعازم مزینان شدم. علی اکبرکه درحین آموزش به بسیجیان ،دوره بهیاری راطی کرده بود باشنیدن مجروحیت من مرخصی گرفت ومدت ده روز پروانه وار درحالی که حتی برادرانم برایشان سخت بود که دست به زخم من بزننداوباحوصله عفونت های روی زخم رامی شست وباندپیچی می کردوبعدازاطمینان کامل ازبهبودی زخم ها ازمن خداحافظی کرد وبه محل کارش بازگشت.

یکی ازخواهرانش نیزمشابه همین خاطره رانقل می کند ومی گوید : پایم شکست وعلی اکبرچندروزی مرخصی گرفت وبه تهران آمدومدام ازمن پرستاری می کرد.اوبه خواهرانش علاقه زیادی داشت تافرصتی می یافت به تهران می رفت بقیه مرخصی رادرکنارآنها بود.  آخرین بار که به دیدارآن هامی رودبرای خداحافظی ورفتن به جبهه است یکی ازخواهرانش می گوید:صواب کارتوکمترازجبهه رفتن نیست توهربارصدها رزمنده راآموزش می دهی تابجنگند واین کارکمی نیست بمان وازدواج کن وزندگی ات رابکن.

علی اکبرلبخندی می زندومی گوید: راست می گویی ولی اگردرحین آموزش کشته شوم روی سنگ قبرم می نویسند؛ مرحوم علی اکبرهاشمی. ولی اگردرجبهه کشته بشوم می گویند شهید،کدام یک بهتراست!سپس بامشت محکم روی دیوارکوبیدوگفت: اما ازدواج، درحال حاضرمن باخداعهدبستم تاجنگ باشددرجبهه بمانم واگر شهید نشدم میام وخودشما برایم همسرانتخاب کنید.هنوزاثرآن ضربه به یادگاربرروی دیوار خانه امان هست.

                                                  *****

علی اکبردیگرتاب ماندن نداردوبه جبهه می شتابدو فرماندهی یکی ازگروهان های گردان یدالله لشکر پنج نصر خراسان رابرعهده می گیرد.شب عملیات کربلای چهاربچه های مزینان دریک چادرجمع شدند وتالحظه ای که عازم عملیات شوندمشغول تعزیه خوانی شدند طولی نکشیدکه خبرلورفتن عملیات همه راغافلگیر کرداما شهیدمحمدفرومندی به جمع بچه های سبزوارآمدونویدعملیات دیگری رابه رزمندگان داد.                                    

                                                  *****

وبالاخره کربلای پنج فرارسیدآن شب علی اکبربرای خداحافظی ووداع آخر به چادرماآمد گفتم : دم درب بهشت منتظرشفاعتت می مانم یادت نروددستم رابگیری .لبخندزیبایی زدوگفت:من خودم محتاج شفاعتم .

این آخرین دیدارمابودعملیات که شروع شدتاصبح بچه های مزینان راندیدم بعدازظهری توی کانال ماهی همدیگررا دیدیم اولین سئوالم درباره دوستانمان بود که چه کسی شهیدوچه کسی مجروح شده ؟ حسن دستمرادگفت: علی اکبر هاشمی رادیدم که درابتدای کانال به شهادت رسیده بود.

                                                  *****

برگی اززندگی نامه شهیدعلی اکبرمزینانی(هاشمی):

علی اکبرمزینانی ملقب به هاشمی فرزند محمدعلی هاشم درسال1346ه. ش درروستای مزینان ازتوابع شهرستان سبزوار پابه عرصه وجود گذاشت پدرعلی اکبرفردی زحمتکش است وعلی اکبردرهرفرصتی که می یافت به کمک اومی شتافت وازطفولیت کاروکارگری راتجربه کرده بود.تحصیلات ابتدایی رادرمزینان باموفقیت به اتمام رساندوبه دلیل علاقه به خواهرانش که درتهران زندگی می کردند وبرای ادامه تحصیل به این شهرمهاجرت می کندوکلاس اول ودوم راهنمایی رادرپایتخت می گذراند وپس ازآن به مزینان برمی گردد.سال سوم راهنمایی است که انقلاب آغازمی شود و او در صف انقلابیون قرارمی گیرد و به همراه مردم شریف مزینان برای شرکت درتظاهرات چندین باربه سبزوار می رود.

 باشروع جنگ تحمیلی وتشکیل بسیج مستضعفین درروستااویکی ازاعضای فعال پایگاه می شود پدرومادرش می گویند :بارها ازخانه برای میهمانان بسیج ،غذامی برد.درگروه های هنری وفوتبال بسیج نیزخوش می درخشدوبه همراه گروه تئاترمزینان درشهرستان سبزوار نمایش شیطان بزرگ رابه کارگردانی رمضانعلی عسکری به روی صحنه می برندومورداستقبال دانشجویان وفرهیختگان سبزوارقرار می گیرد.به همت اوتیم فوتبال اتحادمزینان تشکیل ودرمسابقات منطقه ای موفقیت های خوبی کسب می کنند.

    پس ازمدت کوتاهی که ازشروع جنگ می گذردوباتشکیل سپاه اونیزبه خیل سبزپوشان می پیونددوبه عنوان مربی ش م ر درمنطقه مزدوران شهرمرزی سرخس درپادگان شهیدهاشمی نژاد مشغول به کارمی شود. درحین آموزش بسیجیان دوره بهیاری راباموفقیت طی می کند.عشق به جهاد وشهادت موجب می شودکه اوتمامی پست ها را رهاکندوعازم جبهه شود وعاقبت درعملیات کربلای پنج درمورخه21/10/1365درمنطقه شلمچه به فیض شهادت نائل می آیدوپیکرپاکش پس از تشییع باشکوه مزینانیهاتوسط مادرش دربهشت علی (ع)مزینان به خاک سپرده می شود. 

                                                   *****

سفارش شهیدعلی اکبرهاشمی:

به درستی که امام حسین(ع)تنها کشتی نجات انسانهاست .امیدوارم که بتوانم راه هدایت راکه همان راه سرورشهیدان است ،پیداکنم. 

                     نوشته شدبه قلم:علی مزینانی عسکری

                         تهران اسفند ماه ۱۳۹۰  ه.ش      

 

  منابع:

*پدر و مادر و خواهران و برادر شهید 

*حاج قاسم خیرخواه-حسن شریفی                 

  • علی مزینانی
۱۲
اسفند
۹۰
                        استادحوزه:شیخ قربانعلی شریعتی مزینانی

قسمتی از زندگینامه شیخ قربانعلی شریعتی مزینانی

شیخ قربانعلی شریعتی فرزند شیخ محمود شریعتی در سال 1275 در خانواده ای مذهبی در مزینان دیده به جهان گشود . پدر وی از زهّاد عصر خویش بود ،شخصی که نماز شبش ترک نمی شد . وی علاقه زیادی به نماز جعفر طیار داشت .

مرحوم شیخ قربانعلی ابتدا در محضر پدر در مدرسه علمیه مزینان تلمّذ نمود ، سپس جهت کسب علم و دانش به مشهد مقدس عزیمت نمود و در مدرسه فاضل خان از محضر اساتیدی بزرگ همچون آیت الله کاظم دامغانی کسب فیض نمود.

ایشان در سال 1352 دار فانی را وداع نمود و به  دیار محبوب شتافت .

هم اکنون  به پاسداشت نام و یاد این عالم روحانی مدرسه ابتدایی مزینان به نام او مزیّن  شده است.



    استاددانشگاه ومولف:

 

نویسنده :محمد مزینانی
تاریخ:یکشنبه سی و یکم شهریور??? ??? 1387-11:58 ق.ظ

برگزیده زندگی نامه مرحوم دکتر علی مزینانی به نقل از کتاب یادبود

مرحوم دکتر علی مزینانی، استاد پیشکسوت علوم کتابداری و اطلاع رسانی معاصر ایران، در سال ۱۳۳۸ در تهران متولد شد. در سال ۱۳۵۶ و ۱۳۵۷ دیپلم ریاضی و طبیعی خود را از دبیرستان خوارزمی تهران اخذ کرد. در سال ۱۳۶۴، در رشته کارشناسی زیست شناسی دانشکده علوم دانشگاه تهران فارغ التحصیل شد. در سال ۱۳۶۹، در رشته کارشناسی ارشد کتابداری پزشکی با رتبه اول پذیرفته شد و در سال ۱۳۷۳ فارغ التحصیل این رشته شد و تحصیل را در دوره دکتری کتابداری و اطلاع رسانی دانشگاه آزاد آغار کرد و در سال ۱۳۷۹ با رتبه اول، آن را به پایان رساند. ایشان دارای سوابق کاری فراوانی در نهادهای مختلف و از جمله در کتابخانه ملی ایران و انجمن کتابداری و اطلاع رسانی ایران، بودند. همچنین این استاد بزرگوار دارای فعالیت های علمی ارزنده ای در حوزه تالیف و ترجمه کتاب و مقاله می باشند. به طوریکه از ایشان مقالات تالیفی و یا ترجمه ای فراوانی در نشریات معتبر و شناخته شده کتابداری و اطلاع رسانی ایران به چاپ رسیده است. از جمله مهمترین کتاب های تالیفی ایشان می توان به کتاب "کتابخانه و کتابداری" از انتشارات سمت اشاره نمود که تقریبا هر دانشجوی کتابداری با آن آشناست.

این استاد بزرگوار و پیشکسوت سرانجام در پایان شهریور ماه سال ۱۳۸۳ دار فانی را وداع گفته و به دیار باقی شتافت.

گفتنی است که کتابی با عنوان "سالها باید که ... یادنامه چهلمین روز درگذشت شادروان دکتر علی مزینانی" به کوشش پوری سلطانی و محمد کریمی زنجانی اصل، مرکز اسناد و کتابخانه ملی جمهوری اسلامی ایران منتشر شده است که مطالعه آن برای علاقه مندان به آشنایی بیشتر با زندگی و فعالیت های علمی ارزنده ایشان، توصیه می شود.

روحش شاد و یادش گرامی باد.

                                                               

 

  • علی مزینانی
۱۲
اسفند
۹۰
نویسنده وشاعر:محمدکاظم مزینانی

 

محمدکاظم مزینانی    نام پدر : عظیم  محل تولد : دامغان

محل سکونت: تهران   تاریخ تولد:هزار و سیصد و چهل و دو

تحصیلات:زبان و ادبیات فارسی،دانشگاه شهید بهشتی(ملی)

سابقه فعالیت:از سال 1363   سابقه کار ژورنالیستی: 1363 تا 1371موسسه ی کیهان

1372 تا 1374 روزنامه ی همشهری

از 1374 تا زمان حال:همکاری پراکنده با مجلات"دوست"،"رشد" و "سروش"

 

مجموعه آثار

شعر کودک و خردسال:

 

1- تنها انار خندید ـ کانون پرورشی-1374

2- خدای جیرجیرک ها ـ پیدایش ـ 1377

3 - دویدم و دویدم(سه جلد) ـ تربیت- 1380

4- نیلوفر چه می خواست؟ ـ تربیت ـ 1381

5- حسنک(سه جلد) ـ پیدایش ـ 1382

6- چرخ خیاطی با مامانم حرف می زنه ـ افق ـ 1385

7- نی نی عینکی(سه جلد) ـ افق ـ 1386

8- منظومه  سه جلدی :"کتاب و آب ممنوع!"،بوی هلو و باروت"،"ساعت هفت و ربع"- بنیاد شهید- 1386

9- ده شب از هزار و یکشب(ده جلد) ـ قدیانی ـ1386

10- نی نی دُخملی(شش جلد) ـ پنجره ـ 1386

11- چهارده معصوم(چهارده جلد) ـ قدیانی ـ 1387

12- نی نی عسلی(شش جلد) ـ پنجره ـ 1387

13- ترانه های ابری و ببری(شش جلد) ـ پنجره ـ 1387

14- ترانه های جوجه اردکی( شش جلد) ـ پنجره ـ 1387

15- کلیله و دمنه،منادی تربیت-1388

 

شعرنوجوان :

                                               

1ـ آب یعنی ماهی ـ نهاد ادبیات ـ 1366

2 ـ نان و شبنم ـ قدیانی-1374

3 ـ شعر های ناتمام ـ حوزه ی هنری -1375

4 ـ ساده مثل آسمان ـ رویش-1375

5 ـ کلاغ های کاغذی ـ کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان- 1378

6 ـ ای زمین ای سنگدل-1380

7 ـ صندلی ها خسته اند(برگزیده ی شعرها ) ـ تربیت ـ 1386

 

 

داستان کودک:

 

1- ماه در گهواره ـ رشد- 1379

2- پسری که تنها بود ـ تربیت-1380

3- هشت روز با امام هشتم ـ تربیت-1381

4-عروسی ماه و خورشید ـ زیتون-1382

5-دوازده آینه ـ زیتون-1383

داستان نوجوان:

1- سوار سوم ـ پیدایش- 1376

2- رازهای زندگی یک کلاغ ـ حوزه ی هنری- 1378

3-داستان ناتمام ـ پیدایش- 1380

4- پاییز در قطار ـ حوزه ی هنری ـ 1385

 

سفرنامه:

 

۱ـ پنج روز در نیمروز ـ کانون پرورش-1368

۲-دریای گمشده ـ کانون پرورش-1370

 

طنز:

1ـ سنگ پا+گل ـ پیدایش- 1379

 

بزرگسال:

1ـ شاهِ بی شین(رمان)1388

 

تحقیق ، زندگی­نامه ، بازنویسی:

 

1- سید جمال الدین اسد آبادی ـ رشد-1378

2- فیه ما فیه(مولانا) ـ پیدایش-1379

3- شاعر راز و  شیراز(حافظ) ـ پیدایش-1380

4- داریوش هخامنشی ـ رشد- 1380

5-لیلی و مجنون ـ پیدایش-1381

6- منطق الطیر ـ پیدایش-1382

7ـ سفرنامه ی کفش های پاره ـ بنیاد شهید-1385

 

آموزشی:

 

آموزش کامپیوتر- تاتی- 1384

آموزش اینترنت- تاتی-1385

ترانه های پُستی (شرکت پست جمهوری اسلامی) ترانه و انیمیشن-تاتی- 1388

 

آثار زیر چاپ:

 

پری ها بلد نیستند لالایی بخوانند ـ شباویز

دختری که با خورشید ازدواج کرد ـ شباویز

داستان باستان(چهار جلد) ـ به­ نشر

به میوه ها سلام کن! ـ شباویز

عروسی دخترِ خاله ­ماهی ـ حوزه ی هنری

 

 

جوایز:

(دفتر بین المللی کتاب کودک و نوجوان) 2000 - Ibbyافتخار دیپلم 

کتاب"سوار سوم"، 1378

جایزه ی کتاب سال جمهوری اسلامی ایران، پاییز در قطار، 1385

برگزیده ی بیست سال ادبیات کودک و نوجوان،انجمن نویسندگان کودک و نوجوان،1379

دیپلم افتخار نخستین جشنواره ی کانون پرورش فکری ، آب یعنی ماهی"، 1368  

 برگزیده ی مجله ی سروش نوجوان، آب یعنی ماهی، 1368

برگزیده ی کانون پرورش فکری و مجله سروش نوجوان، پنج روز در نیمروز، 1370

برگزیده ی شورای کتاب کودک، دریای گمشده، 1377

برگزیده ی کتاب سال مجله ی سلام بچه ها، شعرهای ناتمام،1376

برگزیده ی جشنواره ی کتاب های دینی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ، ای زمین، ای سنگدل،1382

برگزیده ی جشنواره ی کتاب رشد،" زندگی نامه ی شهریار و داریوش هخامنشی"،1384

تقدیر شده در جشنواره ی رشد، فیه مافیه ، 1386

برگزیده ی جشنواره ی ادبیات دینی، سوار سوم،1385      

برگزیده ی جشنواره ی مطبوعات، شعر اتفاق سرخ ،1378

 برگزیده ی جشنواره ی شهید غنی پور، پاییز در قطار،1385

تقدیر شده در اولین جشنواره ی داستان انقلاب، شاهِ بی شین(در باره محمدرضا و فرح پهلوی)1386

کتاب سال دفاع مقدس، منظومه ی سه گانه ی: 1- ساعت هفت و ربع2- کتاب و آب ممنوع3- بوی هلو و باروت،1387

دیپلم افتخارکتاب فصل،تابستان 1388، کلیله و دمنه
 
 
 
استادیاردانشگاه ومتخصص پزشکی: دکترربابه مزینانی

 دکتر مزینانی

سال تولد:        1337        محل تولد:        مزینان - سبزوار

وضعیت تأهل:      متأهل

آدرس پستی:    دانشگاه علوم بهزیستی و توان بخشی – مرکز آموزشی در مانی روانپزشکی رازی

تلفن و فاکس محل کار:                 33401231 –  33401604

پست الکترونیکی:                        robabeh_mazinani@yahoo.com

ملیت:       ایرانی         زبان:         فارسی

 

سوابق تحصیلی (از تاریخ فعلی به عقب)

1-      بورد تخصصی روانپزشکی 1367 – دانشگاه علوم پزشکی تهران

2-      پزشکی عمومی 1363 – دانشگاه علوم پزشکی تهران

 

سوابق آموزشی (از تاریخ فعلی به عقب)

-        استادیار دانشگاه علوم بهزیستی و توانبخشی از سال 1373 تا کنون

-        مدرس دانشگاه آزاد اسلامی – واحد پزشکی تا سال 1372

 

سوابق بالینی (از تاریخ فعلی به عقب)

مشغول به کار در مرکز روانپزشکی رازی از سال 1368 تا کنون

 

سوابق اجرایی (از تاریخ فعلی به عقب)

1-      مدیر گروه روانپزشکی از سال 1380 تا 1385 (آبانماه)

2-      معاون و جانشین مدیر گروه از سال 80 – 1379

3-      معاونت آموزشی بیمارستان رازی از سال 1383 تا  کنون

4-      عضو شورای سیاستگذاری و دفتر تحصیلات تکمیلی دانشگاه علوم بهزیستی و توانبخشی از سال 1380 تا کنون

5-      عضو شورای پژوهشی دانشگاه علوم بهزیستی و توانبخشی از سال 1381 تا کنون

6-      عضو کمیته پژوهشی گروه روانپزشکی

7-      عضو شورای کتاب دانشگاه علوم بهزیستی و توانبخشی

 

تألیفات

الف) کتابها

کتاب آنا فروید، پیشگام در روانکاوی کودک – نشر دانژه 1384

ب) مقالات چاپ شده

1-  بررسی عوامل موثر بر طول مدت بستری بیماران روانی در مرکز روانپزشکی رازی-پاییز 81 مجله توانبخشی

2-  کاربرد نقاشی برای کاهش اضطرابل بیماران اسکیزوفرنیک-پاییز 81 مجله توانبخشی

3- کلیات داروشناسی در سالمندان – فصلنامه سالمند 1375

4- مقایسه اختلالات زبان در بیماران اسکیزوفرنیک پارانوئید و غیر پارانوئید – پاییز 83 مجله توانبخشی

5- بررسی وضعیت شناختی در بیماران بستری مبتلا به اسکیزوفرنیا و اختلال دوقطبی – پاییز 84 مجله اندیشه و رفتار(44)

6- سنجش میزان لیتیوم در پایش درمان اختلال دوقطبی بهار 85 توان بخشی

2007-german journal of psychiatry – Foli a cing.

2007 – neurosciences. Vol.12,1- Sensation seeking behavior among Schizophrenia.

2007 – Brain research – Gender dimorphism in the DAT1 – 67 T. allel. homozygoity …

2007- international journal pyridoxine (vit B6) terapy of genericology.vol 96,1- for premenstrual syndrome.

 

پژوهشهای انجام شده

1-      بررسی وضعیت شناختی در بیماران اسکیزو.فرنیک و اختلال دو قطبی سال 83-1382

2-      تاثیر ریسپریدون بر علایم مثبت و منفی و شناختی اسکیزوفرنیا- همکار اصلی طرح 1384

3-      تحلیل رابطه پلی مورفیسم ژن DAT1 آلل 67 – در بیماران دوقطبی 1385

4-      مجری طرح ارزشیابی درونی گروه روانپزشکی سال 85 – 1384

 

مقالات ارائه شده در سخنرانیها و همایشهای علمی

1-        ADHD در بزرگسالان – اختلال روانی مزمن اردیبهشت 1377- کنگره، دانشگاه علوم بهزیستی.

2-        بررسی اختلالات زبان در بیماران اسکیزوفرنیک – کنگره اسکیزوفرنیا دیماه 1381-دانشگاه علوم بهزیستی و توانبخشی.

3-        مصرف داروهای سایکوتروپ در دوران بارداری و شیردهی آذر ماه 1382 – همایش سالیانه انجمن علمی روانپزشکان در بیمارستان میلاد.

4-         تاثیر هنر و بهداشت روان در پیشگیری از اعتیاد اردیبهشت 1382 – باشگاه اندیشه وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی.

5-        مقایسه وضعیت شناختی بیماران سالمند مبتلا به اسکیزوفرنیا و اختلال خلقی در مهر ماه– کنگره سالمندی در دانشگاه علوم بهزیستی.

6-        تریکوتیلومانیا (تدبیر و درمان)، اردیبهشت 1383 همایش تازه های روان نژندی و اختلالات وابسته به استرس – دانشگاه علوم بهزیستی و توانبخشی.

7-        بررسی عوامل روان پویایی فردی و خانوادگی در گرایش به سوء مصرف مواد اوپیوئیدی – همایش سالیانه انجمن روانپزشکی بیمارستان میلاد در آذرماه 1383.

8-        ژنتیک در طیف دوقطبی – همایش سالیانه انجمن علمی روانپزشکان – بیمارستان میلاد در آذر ماه 1384.

9-        روانشناسی من – همایش سالیانه انجمن علمی روانپزشکان – بیمارستان امام خمینی در آذر ماه 1381.

10-    تاثیر مقایسه ای Aricept در درمان آلزایمر- کنفرانس آلزایمر با تأکید بر توانبخشی – دانشگاه علوم بهزیستی در اسفند ماه 1384.

11-    تحلیل رابطه ژن DAT (پلی مورفیسم 67T) در اختلال دوقطبی – همایش سالیانه انجمن در بیمارستان میلاد در آذرماه 1385.

12-    روانپزشکی مبتنی بر جامعه – کنگره سیر تحولات و فن آوری در توانبخشی – سازمان بهزیستی و دانشگاه علوم بهزیستی در آذر ماه 1385.

13-    تاثیر ریسپریدون بر نشانه های مثبت، منفی و شناختی اسکیزوفرنیا- همایش سالیانه انجمن علمی روانپزشکان در آذر ماه 1385.

 

عضویت در انجمن ها و مجامع

1-      عضو انجمن علمی روانپزشکان

2-      عضو انجمن حمایت از بیماران اسکیزوفرنیک (احباء)

3-      عضو کمیته تدوین قانون بهداشت روان

4-      عضو کممیسیونهای پزشکی قانونی – کارشناس تخصصی رشته روان پزشکی در دادسرا و هیأت های انتظامی سازمان نظام پزشکی جمهوری اسلامی ایران.

منبع:سایت دانشگاه علوم بهزیستی وتوانبخشی

 
  • علی مزینانی
۱۲
اسفند
۹۰

                هنرمند:علی مزینانی

 
 
تاریخ و محل تولد
پانزدهم اسفند ماه سال 1325
مزینان
نام اصلی: علی اکبر مزینانی

 زندگینامه  

علی اکبر مزینانی در سال 1325 در مزینان متولد شد. در سن چهارده سالگی با ورود به کادر فنی شروع به کار کرد و پس از طی مراحل مختلف (نورپردازی و دستیاری) به عنوان فیلمبردار در فیلم مرگ در باران مشغول فیلمبرداری شد. بعد از مدتی به سمت مدیر فیلمبرداری انتخاب شد و در فیلمهای مرگ در باران، اضطراب، کوسه جنوب، شهر شراب به عنوان فیلمبردار به ایفای نقش پرداخت. او سپس به تهیه کنندگی نیز روی آورد و موفق به ساخت فیلمهای خونبارش و رهائی شد. در سال 1364 به طور مستقل کار تهیه کنندگی را با فیلمهای عقابها، خواستگاری، دو همسفر، قربانی، شب بخیر غریبه و دنیا شروع کرده و در کنار دو حرفه فیلمبرداری و تهیه کنندگی در امر پخش فیلم نیز به فعالیت پرداخت.

 

فیلم شناسی :   طرح اولیه داستان از (۱) / بازیگر (۱) / تهیه کننده (۱۰) / با همکاری (۱) / مدیر تولید (۱) / سرمایه گذار (۱) / مدیر فیلمبرداری (۱۸) / فیلمبردار (۱۲) / دستیار فیلمبردار (۱۴) / تدارکات (۱) / امور فنی  (۵)



 فیلم شناسی :   طرح اولیه داستان از   بازیگر   تهیه کننده   با همکاری   مدیر تولید   سرمایه گذار   مدیر فیلمبرداری   فیلمبردار   دستیار فیلمبردار   تدارکات   امور فنی  
  1. طرح اولیه داستان از  : (۱)مورد
    (۱۳۸۰)

    ۱ -  قفس طلایی (۱۳۸۹)


 فیلم شناسی :   طرح اولیه داستان از   بازیگر   تهیه کننده   با همکاری   مدیر تولید   سرمایه گذار   مدیر فیلمبرداری   فیلمبردار   دستیار فیلمبردار   تدارکات   امور فنی  
  1. بازیگر  : (۱)مورد
    (۱۳۸۰)

    ۱ -  شکارچی (۱۳۸۷)


 فیلم شناسی :   طرح اولیه داستان از   بازیگر   تهیه کننده   با همکاری   مدیر تولید   سرمایه گذار   مدیر فیلمبرداری   فیلمبردار   دستیار فیلمبردار   تدارکات   امور فنی  
  1. تهیه کننده  : (۱۰)مورد
    (۱۳۸۰)(۱۳۷۰)(۱۳۶۰)

    ۱ -  قفس طلایی (۱۳۸۹)
    ۲ -  دنیا (۱۳۸۰)
    ۳ -  شب بخیر غریبه (۱۳۸۰)
    ۴ -  خط ها و سایه ها (۱۳۷۷)
    ۵ -  یکقدم تا مرگ (۱۳۷۷)
    ۶ -  قربانی (۱۳۷۱)
    ۷ -  دو همسفر (۱۳۷۰)
    ۸ -  خواستگاری (۱۳۶۸)
    ۹ -  دزد و نویسنده (۱۳۶۵)
    ۱۰ -  عقاب ها (۱۳۶۳)


 فیلم شناسی :   طرح اولیه داستان از   بازیگر   تهیه کننده   با همکاری   مدیر تولید   سرمایه گذار   مدیر فیلمبرداری   فیلمبردار   دستیار فیلمبردار   تدارکات   امور فنی  
  1. با همکاری  : (۱)مورد
    (۱۳۵۰)

    ۱ -  علف های هرز (۱۳۵۵)


 فیلم شناسی :   طرح اولیه داستان از   بازیگر   تهیه کننده   با همکاری   مدیر تولید   سرمایه گذار   مدیر فیلمبرداری   فیلمبردار   دستیار فیلمبردار   تدارکات   امور فنی  
  1. مدیر تولید  : (۱)مورد
    (۱۳۵۰)

    ۱ -  شام آخر (۱۳۵۵)


 فیلم شناسی :   طرح اولیه داستان از   بازیگر   تهیه کننده   با همکاری   مدیر تولید   سرمایه گذار   مدیر فیلمبرداری   فیلمبردار   دستیار فیلمبردار   تدارکات   امور فنی  
  1. سرمایه گذار  : (۱)مورد
    (۱۳۸۰)

    ۱ -  دنیا (۱۳۸۰)


 فیلم شناسی :   طرح اولیه داستان از   بازیگر   تهیه کننده   با همکاری   مدیر تولید   سرمایه گذار   مدیر فیلمبرداری   فیلمبردار   دستیار فیلمبردار   تدارکات   امور فنی  
  1. مدیر فیلمبرداری  : (۱۸)مورد
    (۱۳۸۰)(۱۳۷۰)(۱۳۶۰)(۱۳۵۰)

    ۱ -  قفس طلایی (۱۳۸۹)
    ۲ -  بوی گل سرخ (۱۳۸۰)
    ۳ -  دنیا (۱۳۸۰)
    ۴ -  خط ها و سایه ها (۱۳۷۷)
    ۵ -  یکقدم تا مرگ (۱۳۷۷)
    ۶ -  حماسه قهرمانان (۱۳۷۶)
    ۷ -  قربانی (۱۳۷۱)
    ۸ -  دو همسفر (۱۳۷۰)
    ۹ -  خواستگاری (۱۳۶۸)
    ۱۰ -  شنگول و منگول (۱۳۶۸)
    ۱۱ -  دست نوشته ها (۱۳۶۵)
    ۱۲ -  عقاب ها (۱۳۶۳)
    ۱۳ -  فرار (۱۳۶۳)
    ۱۴ -  رهایی (۱۳۶۱)
    ۱۵ -  انفجار (۱۳۵۹)
    ۱۶ -  خونبارش (۱۳۵۹)
    ۱۷ -  کوسه جنوب (۱۳۵۶)
    ۱۸ -  اضطراب (۱۳۵۴)


 فیلم شناسی :   طرح اولیه داستان از   بازیگر   تهیه کننده   با همکاری   مدیر تولید   سرمایه گذار   مدیر فیلمبرداری   فیلمبردار   دستیار فیلمبردار   تدارکات   امور فنی  
  1. فیلمبردار  : (۱۲)مورد
    (۱۳۷۰)(۱۳۶۰)(۱۳۵۰)

    ۱ -  مجازات (۱۳۷۳)
    ۲ -  طپش (۱۳۶۷)
    ۳ -  بهار در پاییز (۱۳۶۶)
    ۴ -  عفریت (۱۳۶۱)
    ۵ -  سند زنده (۱۳۵۹)
    ۶ -  تکیه بر باد (۱۳۵۷)
    ۷ -  اشک رقاصه (۱۳۵۶)
    ۸ -  پرستوهای عاشق (۱۳۵۶)
    ۹ -  جانی و تپل (۱۳۵۶)
    ۱۰ -  شهر شراب (۱۳۵۵)
    ۱۱ -  وقتی که آسمان بشکافد (۱۳۵۵)
    ۱۲ -  مرگ در باران (۱۳۵۳)


 فیلم شناسی :   طرح اولیه داستان از   بازیگر   تهیه کننده   با همکاری   مدیر تولید   سرمایه گذار   مدیر فیلمبرداری   فیلمبردار   دستیار فیلمبردار   تدارکات   امور فنی  
  1. دستیار فیلمبردار  : (۱۴)مورد
    (۱۳۵۰)(۱۳۴۰)

    ۱ -  بوسه بر لبهای خونین (۱۳۵۲)
    ۲ -  تنها و گلها (۱۳۵۲)
    ۳ -  جعفر جنی و محبوبه اش (۱۳۵۲)
    ۴ -  سر طلایی (۱۳۵۲)
    ۵ -  معشوقه (۱۳۵۲)
    ۶ -  اتل متل توتوله (۱۳۵۱)
    ۷ -  پدر که ناخلف افتد (۱۳۵۱)
    ۸ -  تنها مرد محله (۱۳۵۱)
    ۹ -  خانواده سرکار غضنفر (۱۳۵۱)
    ۱۰ -  خردجال (۱۳۵۱)
    ۱۱ -  ساعت فاجعه (۱۳۵۱)
    ۱۲ -  شیر بها (۱۳۵۱)
    ۱۳ -  عطش (۱۳۵۱)
    ۱۴ -  بی عشق هرگز (۱۳۴۵)


 فیلم شناسی :   طرح اولیه داستان از   بازیگر   تهیه کننده   با همکاری   مدیر تولید   سرمایه گذار   مدیر فیلمبرداری   فیلمبردار   دستیار فیلمبردار   تدارکات   امور فنی  
  1. تدارکات  : (۱)مورد
    (۱۳۴۰)

    ۱ -  زن و عروسک هایش (۱۳۴۴)


 فیلم شناسی :   طرح اولیه داستان از   بازیگر   تهیه کننده   با همکاری   مدیر تولید   سرمایه گذار   مدیر فیلمبرداری   فیلمبردار   دستیار فیلمبردار   تدارکات   امور فنی  
  1. امور فنی  : (۵)مورد
    (۱۳۵۰)(۱۳۴۰)

    ۱ -  مشکل آقای اعتماد (۱۳۵۶)
    ۲ -  ببر مازندران (۱۳۴۷)
    ۳ -  حقه بازان (۱۳۴۶)
    ۴ -  عصیان (۱۳۴۵)
    ۵ -  زن و عروسک هایش (۱۳۴۴)

  • علی مزینانی
۱۲
اسفند
۹۰

 

                                پزشک جانباز:مجیدمزینانی

Majid Mazinani.jpg

 

 مجید مزینانی،فرزند محمد در روز اول آبان سال 1347 در تهران دیده به جهان گشود.

مجید در جریان جنگ تحمیلی در حالی که نوجوانی کم سن و سال و در حال تحصیل بود، با توجه به وظیفه دینی انقلابی خود، برای دفاع از کیان اسلامی عازم جبهه­ های نبرد شد.

او در عملیات بدر با اصابت ترکش از ناحیه پا دچار مجروحیت (قطع پا) شد و در منطقه «ماووت» نیر دچار مجروحیت شیمیایی(ریوی) گردید.

وی پس از جنگ تحمیلی به ادامه تحصیل در رشته پزشکی پرداخت.

دکتر  مزینانی در زمینه های فرهنگی،  قرآنی و ورزشی نیز فعالیت دارد که در ذیل به نمونه­هایی از آن اشاره می­شود:

  • کسب مقام دوم کشوری در مسابقات قرآن کریم ( ترجمه و مفاهیم ).
  • کسب مقام اول در مسابقات دو میدانی در رشته پرتاب دیسک.
  • کسب مقام دوم در رشته پرتاب وزنه و پرش طول
  • مقام چهارم در رشته پرتاب نیزه و ...

 

او در حال حاضر با عنوان «سرپرست بیمارستان جم» مشغول به کار است و ترجمه مقاله دانشگاهی «داروهای ضد افسردگی» و «اطفال» در سال 1377 از آثار این جانباز سرافراز می باشد.

موضوع پایان نامه تحصیلی او عبارت است: از بررسی اثرات دیررس گاز خردل بر روی سیستم تنفسی مصدومین شیمیایی جنگ ایران و عراق در استان سمنان تیر ماه 1377، به راهنمایی مهدی بابایی که در سال 1377 و در 47 صفحه به نگارش در آمده است.


  • علی مزینانی
۱۲
اسفند
۹۰

                    استادحوزه ودانشگاه: محمدتقی شریعتی مزینانی

استاد محمدتقی شریعتی

 

محمدتقی شریعتی (۱۳۶۶ - ۱۲۸۶) روشنفکر مذهبی، فعال سیاسی مذهبی در مزینان سبزوار زاده شد. پدرش شیخ محمود و پدربزرگش آخوند ملا قربانعلی از روحانیان اسلامی آن ناحیه بودند. آخوند ملاقربانعلی از شاگردان ملا هادی سبزواری محسوب می‌شود. مقدمات صرف و نحو عربی را در نزد پدر آموخت و در ۱۵ سالگی به مشهد کوچید تا در حوزهٔ علمیه به تحصیل بپردازد. پس از چند سال و در حدود سال ۱۳۲۰ در کنار تحصیل به تدریس در مدارس و دانش‌سرای مشهد پرداخت. در همین زمان فعالیت تبلیغی خود بر علیه حزب توده و باورهای احمد کسروی را آغاز کرد. در سال‌های ۱۳۳۶ و ۱۳۵۲ به سبب فعالیت بر علیه حکومت پهلوی مدتی زندانی شد. وی در ۳۱ فروردین ۱۳۶۶ درگذشت و در مشهد به خاک سپرده شد. علی شریعتی فرزند اوست. وی پایه‌گذار کانون نشر حقایق اسلام است. محمدتقی شریعتی از افرادی بود که با رویکرد نوگرایانه به دین، فعالیت خود را آغاز نمود و تاثیرات زیادی در این زمینه برجای گذاشت.


منابع

تاریخ شفاهی کانون نشر حقایق اسلام، پروین منصوری، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1384

                             

                               متفکرشهید:دکترعلی شریعتی مزینانی

دکتر علی شریعتی در سال 1312 در روستای مزینان از حوالی شهرستان سبزوار متولد شد.

اجداد او همه از عالمان دین بوده اند…. پدر پدر بزرگ علی، ملاقربانعلی، معروف به آخوند حکیم،مردی فیلسوف و فقیه بود که در مدارس قدیم بخارا و مشهد و سبزوار تحصیل کرده و از شاگردان برگزیده حکیم اسرار (حاج ملاهادی سبزواری) محسوب می شد. پدرش استاد محمد تقی شریعتی (موسس کانون حقایق اسلامی که هدف آن «تجدید حیات اسلام و مسلمین» بود) ومادرش زهرا امینی زنی روستایی متواضع و حساس بود.

علی حساسیتهای لطیف انسانی و اقتدار روحی و صلاحیت عقیده اش را از مادرش به ودیعه گرفته بود. علی به سال 1319 در سن هفت سالگی دردبستان ابن یمین، ثبت نام می کند، اما به دلیل بحرانی شدن اوضاع کشور ـ تبعید رضا شاه و اشغال کشورتوسط متفقین ـ خانواده اش را به ده می فرستد و پس از برقراری آرامش نسبی در مشهد علی وخانواده اش به مشهد باز می گردند. پس از اتمام تحصیلات مقدماتی در 16 سالگی سیکل اول دبیرستان(کلاس نهم نظام قدیم) را به پایان رساند و وارد دانشسرای مقدماتی شد. در سال 31، اولین بازداشت علی که در واقع نخستین رویارویی مستقیم وی با حکومت و طرفداری همه جانبه او از حکومت ملی بود، واقع شد. در همین زمان یعنی 1331 وی که در سال آخر دانشسرا بود به پیشنهاد پدرش شروع به ترجمه کتاب ابوذر (نوشته عبدالحمید جوده السحار) می کند. در اواسط سال 1331تحصیلات علی در دانشسرا تمام شد و پس از مدتی شروع به تدریس در مدرسه کاتب پور احمدآباد کرد. وهمزمان به فعالیتهای سیاسیش ادامه داد. کتاب «مکتب واسطه» نیز در همین دوره نوشته شده است. در سال 1334 پس از تاسیس دانشکده علوم و ادبیات انسانی مشهد وارد آن دانشکده شد. در دانشکده  سئول انجمن ادبی دانشجویان بود در همین سالهاست که آثاری از اخوان ثالث مانندکتاب ارغنون (1330) و کتاب زمستان (1335) و آخر شاهنامه (1328) به چاپ رسید واو را سخت تحت تاثیر قرار داد. در این زمان فعالیتهای سیاسی ـ اجتماعی شریعتی در نهضت (جمعیتی که پس از کودتای 28 مرداد توسط جمعی از ملیون خراسان ایجاد شده که علی شریعتی یکی از اعضا آن جمعیت بود).آشنایی او با خانم پوران شریعت رضوی در دانشکده ادبیات منجر به ازدواج آن دودر سال 1337 می گردد. و پس از چند ماه زندگی مشترک به علت موافقت با بورسیه تحصیلی او در اوایل خردادماه 1338 برای ادامه تحصیل راهی فرانسه می شود. در طول دوران نحصیل دراروپا علاوه بر نهضت آزادیبخش الجزایر با دیگر نهضتهای ملی افریقا و آسیا، آشنایی پیدا کردو به دنبال افشای شهادت پاتریس لومومبا در 1961 تظاهرات وسیعی از سوی سیاهپوستان در مقابل سفارت بلژیک در پاریس سازمان یافته بود که منجر به حمله پلیس و دستگیری عده زیادی از جمله دکتر علی شریعتی شد. دولت فرانسه که با بررسی وضع سیاسی او، تصمیم به اخراج وی گرفت امابا حمایت قاضی سوسیالیست دادگاه، مجبور می شود اجرای حکم رامعوق گذارد. وی در سال 1963 با درجه دکتری یونیورسیته فارغ التحصیل شد و پس از مدتی او به همراه خانواده و سه فرزندش به ایران بازگشت و در مرز بازرگان توسط مأموران ساواک دستگیر شد.

پس از بازگشت از اروپا

پس از پنج سال تحصیل و آموختن و فعالیت سیاسی، در اروپا، بازگشت به فضای راکد و بسته جامعه ایران و آن هم تدریس در دبیرستان بسیار رنج آور بود، سال بعد (وی) پس ازقبولی در امتحان به عنوان کارشناس کتب درسی به تهران منتقل می شود و با آقایان برقعی و باهنر و دکتر بهشتی که ازمسئولین بررسی کتب دینی بودند، همکاری می کند. ترجمه کتاب «سلمان پاک» اثر پروفسورلوئی ماسینیون حاصل تلاش او در این دوره است. از سال 1345 او به استادیار رشته تاریخ در دانشکده مشهد استخدام می شود. موضوعات اساسی تدرس او را می توان به چند بخش تقسیم کرد:تاریخ ایران، تاریخ و تمدن اسلامی و تاریخ تمدنهای غیر اسلامی. از همان آغاز روش تدریس، برخوردش بامقررات متداول در دانشکده و رفتارش با دانشجویان، او را از دیگر استادان متمایز می کرد. چاپ کتاب اسلام شناسی و موفقیت درسهای دکتر علی شریعتی در دانشکده مشهدو ایراد سخنرانیهای او در حسینیه ارشاد در تهرانموجب شد که دانشکده های دیگر ایران از او تقاضای سخنرانی کنند این سخنرانیها از نیمه دوم سال 1347 آغاز شد. مجموعه این فعالیتها مسئولین دانشگاه را بر آن داشت که ارتباط او با دانشجویان را قطع کنند و به کلاسهای وی که در واقع به جلسات سیاسی ـ فرهنگی بیشتر شباهت داشت، خاتمه دهند. در پی این کشمکشها و دستور شفاهی ساواک به دانشگاه مشهدکلاسهای درس او، از مهرماه 1350، رسماً تعطیل شد. از اواخر آبان ماه 51بخاطر سخنرانی های ضد رژیم، زندگی مخفی وی آغاز شدو پس از چند ماه زندگی مخفی درمهرماه سال 1352 خود را به ساواک معرفی کرد که تا 18 ماه او را در سلول انفرادی زندانی کردند؛ که نهایتاً در اواخر اسفند ماه سال 53 او از زندان آزاد می شود و بدین ترتیب مهمترین فصل زندگی اجتماعی و سیاسی وی خاتمه می یابد. در این دوران که مجبور به خانه نشینی بود؛ فرصت یافت تا به فرزندانش توجه بیشتری کند. در سال 55، با فرستادن پسرش (احسان) به خارج از کشور فرصت یافت ا مقدمات برنامه هجرت خود را فراهم کند. دکتر شریعتی نهایتا در روز 26 اردیبهشت سال 1356 از ایران، به مقصد بلژیک هجرت کرد و پس از اقامتی سه روزه در بروکسل عازم انگلستان شد و در منزل یکی از بستگان نزدیک همسر خود اقامت گزید و پس از گذشت یک ماه در 29خرداد همان سال به نحو مشکوک درگذشت و با مشورت استاد محمد تقی شریعتی و کمک دوستان و یاران اواز جمله شهید دکتر چمران و امام موسی صدر در جوار حرم مطهر حضرت زینب (س)در سوریه به خاک سپرده شد
--------------------------------------------


 

 
 
 
 
 
 
 
  • علی مزینانی
۱۱
اسفند
۹۰
کد خبر : 16965 زمان انتشار : 14 دی 1390 11:43:00
به همت شبکه قرآن و معارف سیما/

معرفی شهیدان مزینان در پنج قاره

زندگینامه چهار تن از شهدای مزینان سبزوار از توابع استان خراسان رضوی به همت شبکه‌ی قران و معارف سیما در سراسر جهان نمایش داده می‌شود.

معرفی شهیدان مزینان در پنج قاره

به گزارش سینما خیر به نقل از دبیر کمیته روابط عمومی یادواره شاهدان کویر، با آماده شدن فیلم زندگینامه شهیدان علی شهیدی، غلامرضا عسگری، علی اکبر هاشمی، سید حسن حسینی به همت شبکه قرآن به مدت چهار روز در برنامه‌ی با شهیدان در نهضت حسینی، دلاوری‌ها و از جان گذشتگی جوانان این خطه از روز چهارشنبه چهاردهم دی ماه در ساعت 13 پخش می‌شود.

شهید علی مزینانی اولین شهید مزینان است که با حضور در مبارزات دوران انقلاب و سپس شرکت در جبهه به جمع نیروهای شهید چمران می‌پیوندد و پس از مدتی به شهادت می‌رسد. دو برادر بزرگوار او نیز محمد و حسین و پسرعموهایش مهدی و یدالله در طول دوران دفاع مقدس به شهادت می‌رسند و بنا به پیشنهاد بسیجیان و روحانیون محل این خانواده به عنوان شهیدی معرفی می‌شود.

شهید غلامرضا عسگری سرباز فداکاری است که از خانواده‌ای زحمت کش و کشاورز در کسوت سربازی به جبهه اعزام می‌شود و در سال 61 در جبهه سومار به شهادت می‌رسد از خصوصیت‌های بارز او می‌توان به حضور مداوم در هیاتهای عزاداری اشاره کرد که در ماه محرم از تهران به مزینان می‌رفت و همزمان در دو هیات ابولفضلی و علی اکبری فعالیت می‌کرد.

شهید علی اکبر مزینان هاشمی از نوجوانی وارد بسیج می‌شود. سپس در سپاه استخدام می‌شود و به عنوان مربی «ش م ر» در پادگان شهید هاشمی نژاد منطقه مزدوران سرخس مشغول به کار می‌شود. او دوره بهیاری را با موفقیت پشت سر می‌گذارد و با اصرار و پافشاری زیاد به جبهه می‌رود و به عنوان فرمانده‌ی گروهان در یکی از گردانهای لشگر پنج نصر خراسان با دشمن بعثی مبارزه می‌کند و در عملیات کربلای پنج به شهادت می‌رسد.

شهید سید حسن حسینی، در سن نوجومانی با شرکت در مسابقات قرآنی و حدیث در سطح استان و در مسابقات دانش آموزی کنتوری می‌درخشد او پس از شهادت برادرانش سید محمد و سیدت حسین درحالی که از نظر سنی برای اعزام به جبهه مشکل دارد با دست کاری در شناسنامه در عملیات والفجر 8 شرکت می‌کند و به شهادت می‌رسد. علاوه بر دو برادر، پسرعموی‌ سید علی نیز در جبهه به شهادت می‌رسد و پدرش نیز پس از بارها حضور در جنگ مصدوم شیمیایی می‌شود و هم اکنون در بیمارستان سبزوار بستری است.

این گزارش می‌افزاید: با عنایت به توافق شبکه قرآن و معارف سیما فیلم پانزده دقیقه‌ای دیگر حاوی پیام تمامی خانواده معزز شهدای مزینان در حال ساخت است که به زودی از این شبکه پخش می‌شود

  • علی مزینانی
۱۱
اسفند
۹۰
آشنایی با یک روستای ایثارگر*
به بهانه برگزاری یادواره 56 شهید و ایثارگر «مزینان»

سرویس: فرهنگ و حماسه
1390/10/04
12-25-2011
09:15:36
9010-00103: کد خبر

عکس تزئینی استخبرگزاری دانشجویان ایران - تهران
سرویس: فرهنگ و حماسه

در 80 کیلومتری شهرستان سبزوار، روستایی قرار دارد که شاید با تمام روستاهای کویری ایران متفاوت باشد. روستای «مزینان» با قدمتی چند هزارساله که چون نگینی در دل کویر می‌درخشد و در سنه‌های مختلف کانون توجه محققین و تاریخ نویسان قرار داشته و دارد.

به گزارش سرویس فرهنگ و حماسه خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، زمانی ترکان بر این دیار حمله‌ور می‌شوند و شکست سختی می‌خورند. مردم مزینان بر دروازه شهر می‌نویسند: «اینجا سرزمین مرزبانان است و ما آماده جانفشانی هستیم». پسر «تیمورلنگ» در کویر مزینان کشته می‌شود تا تیمور جرأت نگاه بد به این نقطه نداشته نباشد.

در دوره قاجار، ناصرالدین شاه که از سفر زیارتی رضوی بر می‌گردد چون به نزدیک مزینان می‌رسد شوق آن دارد که دیار شجاعان را از نزدیک ببیند. خود در کتاب «مطلع الشمس» چنان توصیفی از آن می‌کند که گویی ترس را از حضور مردان رشیدی که محافظت او را تا مزینان بر عهده می‌گیرند احساس می‌کند و در وصف آنان می‌گوید: 50 سوار رشید مزینانی مرا تا مزینان اسکورت کردند.

در «تاریخ بیهق» از امیران و حکیمان و عالمان مزینان تعاریف زیادی آمده است و در تاریخ انقلاب شکوهمند اسلامی خانواده معزز شریعتی در کانون حقایق اسلامی خوش می‌درخشند و بر علیه رژیم منفور پهلوی به مبارزه برمی‌خیزند و در این راه دکتر علی شریعتی جان خویش را نثار می‌کند مرگ با عزت را در هجرت به جان می‌خرد و غریبانه در جوار حرم مطهر بانوی صبر و استقامت حضرت زینب (س) به خاک سپرده می‌شود.

صاحب اثر" سبزوار شهر دیرینه‌های پایدار" از مزینان به عنوان زادگاه دانشمندان و اندیشمندان یاد می‌کند. «کندو» می‌نویسد: وجه تسمیه آن بر وزن «امینان مزن» یعنی دانشمند و اندیشمند و «مزینان» یعنی زادگاه دانشمندان و اندیشمندان است و به راستی این تعبیر در دوران دفاع مقدس حضور گسترده فرزندان دلاور مزینانی در جبهه‌های حق علیه باطل به حقیقت می‌پیوندد و آنها عالمانه به معارف کلام معنوی امام زمان خویش نائل می‌آیند و گروه گروه به جبهه می‌شتابند و در این راه 56 شهید تقدیم می‌کنند.

وجود دو خانواده سه شهید و پسر عموهای شهیدشان و همچنین تشییع همزمان چهار شهید «عملیات والفجر8» این روستا را در حومه سبزوار متمایز از روستاهای دیگر می‌کند.

پدران، مادران، برادران و خواهران شهدا پس از سالها چون کوه استوار ایستاده‌اند و مادران می‌گویند که اگر دوباره خصمی بر سرزمین‌مان هجوم آورد باز هم فرزندانی داریم که به میدان بفرستیم و خودمان نیز اگر توان باشد سلاح برمی‌داریم و می‌جنگیم.

پدر شهیدان سیدمحمد، سیدحسین و سیدحسن حسینی که خود از رزمندگان و جانبازان جنگ تحمیلی است و هم اکنون به علت بروز آثار شیمیایی در بیمارستان بستری است با شور و شوق عجیب از مدت حضور خاطره انگیزش در جبهه می‌گوید.

مادر شهیدان علی و محمد و حسین شهیدی که با قامتی خمیده همیشه صبر و صلابت را شرمنده می‌کند، می‌گوید: درهشت سال جنگ،خوشه‌چینی می‌کردم و درآمدش را برای رزمنده‌ها می‌فرستادم و اگردوباره جنگی بشود خودم به همراه شوهر پیرم و دیگر فرزندانم اولین نفراتی هستیم که سلاح برمی‌داریم وبه جنگ می‌رویم. من همان مادری هستم که که بادستان خویش فرزندش راکفن کرد و به خاک سپرد.

دومین یاواره 56 شهید و ایثار گر روستای مزینان سبزوار‌،29 دی‌ماه جاری برگزار می‌شود

این نوشته از اینجانب علی مزینانی عسکری بود که در رسانه های مختلف منتشرشد

  • علی مزینانی
۱۱
اسفند
۹۰
  • علی مزینانی
۱۱
اسفند
۹۰
قرآن مشعل علم اروپا


نویسنده: علی مزینانی

از حضرت امام رضا (ع) نقل شده که از امام صادق (ع) پرسیدند: چه سری است که قرآن هر چه زمان بیشتر بر او می گذرد و هر چه بیشتر تلاوت می شود بر طراوت و تازگیش افزوده می گردد؟
    امام صادق (ع) فرمودند: برای این که قرآن تنها برای یک زمان و نه زمان دیگر و برای یک مردم و نه مردم دیگر، نازل نشده، بلکه همه زمان ها و همه مردم نازل شده است.
    معنا و مفهوم این حدیث بر همگان روشن است و نیاز به هیچ توضیحی نیست چرا که در طول تاریخ ثابت شده است که اگر چنانچه در طرز تفکر و معلومات و اندیشه ها اختلاف شدیدی وجود داشته است باز قرآن بر زمان ها و افکار پیشی گرفته و آنقدر معانی و مفاهیم قابل درک و استناد عرضه کرده که ظرفیت زمانه را اشباع نموده است.
    خاتم انبیاء حضرت محمد مصطفی (ص) درباره رمز ماندگاری و نامیرایی این کتاب آسمانی می فرماید: «مثل قرآن، مثل خورشید و ماه است و مثل آن دو همیشه درجریان است. یعنی ثابت و یک نواخت نیست و یک جا میخکوب نمی شود» به راستی معجزه پیامبر اعظم (ص) بزرگترین اعجاز در عمر دنیاست که هیچ چیز با آن قیاس نمی شود. با احترام به تمامی پیروان ادیان الهی که گاه کتاب آنان به فراخور زمان دست خوش تغییر و تحریف شده ولی شریعت مسلمین هیچ گاه تحریفی را به خود راه نداده است و اگر کسی در هر برهه ای خواسته به مقابله با کتاب خدا برخیزد و با خیال خام خود حتی آیه ای به تقلید از آن بیاورد رسوای عام و خاص گردیده و مورد تمسخر دیگران واقع شده است.
    مکتب قرآن، مکتب ظلم ستیزی، بیداری، عدالت و آگاهی است لذا بسیاری از دشمنان و مغرضان برای آن که بتوانند چند صباحی بر مردم حکومت کنند سعی کرده اند تا جامعه و یا حداقل خواص خود را از قرآن دور نگه دارند. ولی انوارالهی همانند خورشید و ماه که رسول خدا (ص) آن را مثال آورد، در زیر ابر پنهان نمانده و در نهایت حقیقت آشکار شده و آنان به راه رستگاری رهنمون شده اند. نمونه های بارز آن را می توان در اعتراف دانشمندان و اندیشمندان شرقی و غربی دید.
    
    
    اعترافات دانشمندان غربی به اعجاز قرآن
    دکتر یوهان ولفگانگ فون گوته ریاضی دان، شاعر و نویسنده آلمانی در این باره می گوید: «سالیان درازی کشیشان از خدا بی خبر، ما را از پی بردن به حقایق مقدس و عظمت آورنده آن، حضرت محمد (ص)، دور نگاه داشته بودند اما هر قدر در جاده علم و دانش قدم گذارده ایم پرده های جهل و تعصب نابجا از بین می رود و به زودی این کتاب توصیف ناپـذیر عالم را به خود جلب نموده و تاثیر عمیقی در علم و دانش جهان کرده، سرانجام محور افکار مردم جهان می گردد.» بعضی دیگر از دانشمندان و متفکرین غربی پیشرفت علمی، فرهنگی و رفاهی سرزمین های اروپایی را مدیون دین مبین اسلام و کلام الله مجید می دانند هم چنان که خلاصی بردگان آفریقایی، و اندلسی، رهایی مردمان ضعیف از زیر ظلم امپراطوران روم و ایران، دانش و معرفت و دوری از خرافه پرستی سرزمین عربستان همه وامدار آخرین پیامبر یعنی حضرت محمد مصطفی (ص) و معجزه جاویدان او هستند.
    اسلام شناس آلمانی، فریدریش دیتریشی Dietrici (1821- 1903) درباره خدمت قرآن و معارف مسلمین به اروپائیان معترف است که: «همین علوم و معارف مسلمین بود که اروپا را در قرن دهم میلادی جلوبرد، همان علومی که سرچشمه آن قرآن کریم بود و اروپا از این حیث به اسلام مدیون است.»
    
    
    ژول لابوم Joles Labeume
    اندیشمند و نویسنده و خاورشناس فرانسوی با اشاره به این که تعلیمات و مواعظ قرآن تنها برای سران یک قوم نیست بلکه جهانی است می گوید: «مردم از هر نژاد و ملیتی که هستند منصفانه باید موقعیت بشریت را از نظر علمی قبل از اسلام مورد مطالعه قرار دهد تا اعتراف کنند که علم و دانش به معنای وسیع آن به وسیله مسلمین برای جهانیان آورده شده مسلمانان علوم و دانش خود را از قرآن که مانند دریای دانش بود گرفته و از آن شهرهایی ساخته اند. قرآن برای همیشه زنده است و هرکسی از مردم جهان به قدر درک و استعداد خود از آن بهره برمی دارد.
    «دینورت» یکی دیگر از شرق شناسان که به بدهکاری اروپائیان نسبت به تعالیم اسلام اشاره می کند می گوید: «واجب است اعتراف کنیم که علوم طبیعی و فلکی و فلسفه و ریاضیات که در اروپا رواج گرفت عموما از برکت تعالیم قرآنی است و ما مدیون مسلمانانیم بلکه اروپا از این جهت، شهری از اسلام است!»
    
    
    ژوزف هوردویچ Gosef hordvich
    دانشمند و خاورشناس آلمانی، قرآن را عاملی بسیار شگرف در بالابردن فکر مسلمانان در اروپا می داند: «قرآن آنان را به تحقیقات علمی و پدید آوردن اندیشه ها سوق داد، قرآن موجب و انگیزه پیشروی مسلمانان، در سرزمین های اروپا گردید. در آنجا هنگامی که تاریکی ها همه جا را فراگرفته بود اینان مشعلهای انسانیت را برافروختند و به آستان علم خدماتی شایان کردند.»
    
    
    راکستون Rockeston
    دانشمند اسکاتلندی است که در جستجوی حقیقت با اسلام آشنا می شود وی می نویسد: «سالیان درازی در جستجوی حقیقت بودم تا اینکه حقیقت را در اسلام یافتم سپس قرآن مقدس را دیدم و شروع به خواندن آن کردم او بود که تمام سوالات مرا جواب گفت!!»
    کتاب خدا از هرگونه دروغ پردازی و خیال و اوهام مبراست و دانشمندان آن را سراسر منطق و راستی می دانند که بسیاری از مسائل لاینحل علمی، تحقیقی، مدنی، قضایی و... را پاسخ روشن می دهد و از آن به عنوان سرچشمه دانش و معرفت یاد می کنند.
    
    
 روزنامه کیهان، شماره 19777 به تاریخ 6/8/89، صفحه 6 (معارف)


 
  • علی مزینانی
۱۱
اسفند
۹۰

تاکنون ۵۶شهید بزرگوارمزینانی درکل کشورشناسایی شده اند که به نظرمی رسداین تعدادبیشترباشدوخبرهای رسیده مبنی براین است که درشهرهای شمالی نیزشهیدان مزینان دفن شده اندکه انتظارمی رودمسئولین بنیادشهیدوخانواده معزز این شهدازندگینامه آنها رادر اختیار ستادیادواره قراردهند.انشاءالله

  • علی مزینانی
۱۱
اسفند
۹۰

توسل جستن به شهدا انسان را سرشار از عشق و ایمان به خدا می کند
وزیر اسبق نفت در دومین یادواره 56 شهید روستای مزینان سبزوار گفت : توسل جستن به شهدا انسان را سرشار از عشق و ایمان به حضرت احدیت می کند

به گزارش روابط عمومی بنیاد شهید و امور ایثارگران استان خراسان رضوی ، مهندس غلامحسن نوذری در این مراسم افزود : شهدا اسطوره های شهامت ، شجاعت ، صداقت ، کرامت ، سخاوت ، عنایت و بردباری هستند و توسل جستن به آنان همواره نور الهی را در دلها متبلور می سازد . گفتنی است : در پایان این مراسم که امام جمعه ، معاون فرهنگی ، رئیس بنیاد شهید و امور ایثارگران ، تنی چند از مسئولین و فرماندهان و نیروهای نظامی و انتظامی سبزوار  و اهالی روستا و خانواده های شاهد و ایثارگر روستای مزینان نیز حضور داشتند مزار 56 شهید روستای مزینان عطر افشانی و گلباران شد.

  • علی مزینانی
۱۱
اسفند
۹۰

                                                     به نام خدای شهیدان

                                     برگی اززندگینامه شهید سیدحسن حسینی مزینانی:

شهیدسیدحسن حسینی فرزندسیداحمددرسال 1351ه.ش درمزینان سبزوارازمادری مومنه به دنیا آمد.اوهمچون برادرانش رشیدونیرومندبودبه گونه ای که وقتی برای اولین بارواردمدرسه شدموردتعجب دانش آموزان ومدیران قرار گرفت که قدش ازسنش بزرگترنشان می داد.

سیدحسن ازهمان طفولیت علاقه وافری به ورزش وعلوم قرآنی داشت .درفوتبال بسیارچالاک وتکنیکی عمل می کرد وبازدن گلهای زیبا به تیمهای شرکت کننده درمسابقات محلی ودانش آموزی بارها موردتشویق مردم مزینان قرار    می گرفت.چون ازصدای خوبی بهرمندبودودرحفظ احادیث وآیات قرآنی کوشابوددرمسابقات دانش آموزی سبزوارواستان خراسان حائز رتبه اولی شدودرمسابقات کشوری نیزخوش درخشید.پس ازتشکیل پایگاه بسیج مزینان به عضویت این نهادمردمی درآمدوشبهادرکناردوستانش به نگهبانی ازروستا می پرداخت. دررزمهای شبانه یکی ازافرادی بودکه این گونه فعالیت هاراجدی می گرفت ودرآن همیشه شرکت می کرد. ازشرکت دراردوهای دسته جمعی وآموزش های سخت نظامی نیزهیچ هراسی نداشت وپیشتاز شرکت دراین دوره  هابود گاهی دردعاهای توسل وکمیل که در روستاهای مجاورمزینان برگزار می شدباصدای زیبایش نوحه خوانی می کردودیگران راتحت تاثیرقرارمی داد.

هنوزبه سن تکلیف نرسیده بود که چندباربرای اعزام به جبهه اقدام کردولی هرباربه دلیل سن کم نتوانست به جبهه راه پیداکندتااینکه پس ازشهادت برادرش سیدحسین باتلاش وسختی های فراوان عازم میادین نبردشدودراولین حضورش درعملیات والفجر8دراروندرودمورخه12/11/1364به فیض شهادت نائل آمدودرکناربرادرانش سیدمحمد وسیدحسین درگلزارشهدای مزینان به خاک سپرده شد.

سفارش شهید:

به مردم حزب الله سفارش می کنم که همیشه گوش به فرمان ولایت فقیه باشند.وحدت کلمه راحفظ کنیدوباهم برادرومهربان باشید.

                                                                    به قلم:علی مزینانی عسکری

                                                                                  تهران:اسفند۱۳۹۰

 

منابع:

مزینان عشق آبادی کوچک.نوشته احمدمزینانی

پدرومادر بزرگوارشهیدان سیدمحمد،سیدحسین وسیدحسن حسینی

  • علی مزینانی